نخستين « فقرا » را بايد فى الواقع مبتديان راه تصوف دانست ، چه لازمهء فقر ترك دنياويست و صوفى آن كسى است كه از مرحلهء ترك دنياوى بيرون آمده و در مرحلهء ترك ماسوى اللّه قدم نهاده باشد . به همين سبب است كه فقرا از تعليمات مشايخ صوفيه بهره برمىگيرند و بدانان اقتدا مىكنند . مقصود از « خدام » خدمتكاران خانقاهها و مشايخ و صوفيهاند كه اين كار را در طلب رضاى حق مىكنند . « عباد » آنان كه در راه نيل به ثواب اخروى روزگار خود را بعبادت بگذرانند .
چون ازين دستهها بگذريم مىرسيم بدستههاى « متشبه » كه خود به متشبههء محقق و متشبههء مبطل منقسم مىگردند . متشبهان مبطل كه بصوفيان مانند « جماعتى باشند كه خود را در زمرهء صوفيان اظهار كنند و از حليت عقايد و اعمال و احوال ايشان عاطل و خالى باشند و ربقهء طاعت از گردن برداشته خليع العذار در مراتع اباحت مىچرند و گويند تقيد به احكام شريعت وظيفهء عوام است كه نظر ايشان بر ظواهر اشياء مقصور باشد اما حال و اهل حقيقت از آن عالىتر است كه برسوم ظاهر مقيد شوند ، و اهتمام ايشان بمراعات حضور باطن بيش نبود ، و اين طايفه را باطنيه و اباحيه « 1 » خوانند »
دستهء صوفيان ملامتى هم متشبهانى داشتند كه جامى آنها را زنديق و بىدين ميشمارد زيرا در اظهار فسق و فجور مبالغت مىكردند و مدعى بودند كه اين بىبند و بارى را براى جلب ملامت خلق مرتكب مىشوند . متشبهان بساير دستهها را بر همينها قياس كنيد .
توضيحات جامى دربارهء متصوفهء عهد خود ، كه نظير آنها را در اشعار او هم مىبينيم ، نشاندهندهء حقيقتى است كه بيان كرده و گفتهايم كه در ميان صوفيان زمان دستههاى شكمخوارهء فاسدى بودند كه دلق پشمين را وسيلهء جلب منفعت و سرمايهء عشرت قرار مىدادند ، ولى نبايد پنداشت كه اين دروغگويى به همين قرن نهم اختصاص داشت ، پيش ازين عهد و بعد از آن هم ازين گروههاى مزور در ايران يافته مىشد كه بسالوس و ريا روزگار مىگذاشتند و مردم سادهلوح را آلت كسب منافع دنيوى خود مىساختند . از علل
هامش
( 1 ) - در اصل : مباحيه