تاريخ اجتماع ايران در دوران تغلب قبايل و غلامان ترك و ايلغارگران تاتار و مغول و تركان جغتايى و اوزبك است ، اجتماعى كه بىانقطاع با ناكامى و فقر و فساد طبقات حاكمه و غلبهء تبهكاران فاسد و آدمكشان بىباك روباروى بود و جز درگاه قدوسى حق مهربى و ملجائى نداشت .
بر اثر اين عوامل گوناگون رواج تصوف و درويشى در قرن نهم بسيار بود اما نبايد تصور كرد كه اين توسعه و رواج در عمق انجام گرفته بلكه هرچه بود بيشتر سطحى بود و مشايخ و بزرگانى كه كوس بزرگى مىنواختند مردمى ميانهحال و گاه بسيار متوسط بودند كه با محيط خود سازگارى داشتند و اين حقيقتى نيست كه فقط در تصوف و عرفان آن عهد مشهود بوده باشد بلكه در همهء جنبههاى فكر هم ملحوظست .
جريانات مختلف تصوف و عرفان هم كه در اين دوره بدانها باز مىخوريم هيچيك تازگى و اهميت خاصى ندارد چه همهء آنها دنبالهء تحولات قرن هفتم و هشتم هجرى را در اين زمينهها مىپيمودند و در بيشتر آنها ظاهر بر باطن و تزهد و تقشف بر ذوق و تفكر غلبه داشت و اگر يك فرقه تمايل گونهيى بذوقيات حاصل مىكرد ، مانند پيروان قاسم الانوار ، دچار طعن مخالفان مىشد ، بخصوص كه در اين دوره در پى تظاهر سلاطين و امرا باجراء احكام شرع و بر اثر قوت روزافزون علماى شرعى و محتسبان ببعضى از اعمال صوفيه و على الخصوص بسماع و غناى ايشان اعتراضاتى مىشد « 1 » و شيخ مقتدر متنفذى مىبايست تا تواند كه از
هامش
( 1 ) - در رشحات عين الحيات آمده است : « روزى حضرت مولانا سيف الدين احمد شيخ الاسلام هرات با ساير اصحاب تدريس بصحبت شريف ايشان ( يعنى : مولانا عبد الرحمن جامى ) آمدهاند و ايشان بعد از تقديم مراسم ضيافت خوانندگان و سازندگان را فرمودهاند تا در آن مجلس غزلها خواندهاند و نقشها پرداخته و سازها نواخته . اتفاقا بعد از آن صحبت بدوسه روزى حضرت مخدوم ( يعنى جامى ) بجانب زيارتگاه برسم سيرى بيرون رفتهاند و آنجا با شيخ شاه كه از مشايخ متورعين بوده است ملاقات كردهاند ، و كيفيت صحبت شيخ الاسلام و خوانندگى و سازندگى آن مجلس پيش از رفتن ايشان بشيخ شاه رسيده بوده است . در اثناء صحبت شيخ شاه گفته است كه شما مقتداى علماى عالم و پيشواى عرفاى عرب و عجم باشيد ، چگونه است كه در مجلس شريف شمالى و اسباب طرب مىنوازند و اصول دائره و امثال آن مىسازند ؟ چون شيخ اين اعتراض كرده است سر پيش گوش وى بردهاند و سخنى در پردهء سر و خفا بسمع او رسانيدهاند كه هيچكس از اهل مجلس بر مضمون آن اطلاع نيافته است . بيكبار فريادى از نهاد شيخ برآمده و بيهوش افتاده و بعد از زمانى به حال خود آمده در نظر ايشان نيازمندى بسيار نموده و ديگر بامثال آن سخنان زبان نگشود .