اشياء را ظاهرى و باطنى است كه نخستين محسوس و دومين نامحسوس است .
ذات مطلق كه غير محسوس و نامرئى است باطن ( روح ) اشياء و بالنتيجه از دسترس حواس بيرون و پادشاه بىزوال لايزال لايتغير است . قوت ازلى كه همان ذات مطلق باشد باطن موجوداتست نه ظاهر آنها و سى و دو حرف وسيلهء افاضهء آن از باطن به ظاهر اشياء ، و اين افاضه بطريق « صوت و صداست » كه نشانهيى از « بيان الهى » است ، يعنى همان « كلام ملفوظ » .
با اين تفصيل معلوم مىشود كه حروف و كلام ملفوظ و كلمه و قوهء ازلى و ذات مطلق همگى تعبيرات مختلفى از يك مفهوم در مراتب مختلف وجود و ظهور است ، و اگر بخواهيم كلام خود را از جامهء اين تعبيرات و اصطلاحات و استعارات عارى كنيم بحقيقتى مىرسيم كه نو افلاطونيان و اشراقيان و عارفان هم بدان رسيدهاند . چه در اينجا صحبت از وجود يك حقيقت ( يا ذات مطلق ) در عالم است كه در همهء موجودات سارى و در باطن آنها مستغرق و مكتوم و بعبارت سادهتر خود آنهاست ، و اين چيزى نيست غير از انديشهء « وحدت وجود » كه در اين مورد فقط تعبيرات خود را تغيير داده و صحبت از كلمه و كلام ملفوظ و حروف و غيره بميان آورده است . و شايد بسبب همين مشرب عرفانى باشد كه حروفيه با فلاسفه مخالفت شديد داشته و آنان را با انواع دشنامها در آثار خود ياد كردهاند .
بعقيدهء حروفيان انسان « كون جامع » و نسخهء كبراى خلقت است . او « برزخ كبرى » است ، يعنى از راه شناخت انسانست كه مىتوان بشناخت حق نايل شد ، و باز از اين حد نيز فراتر رفته مىگويند خداوند در هيأت آدم جلوه كرده و به همين سبب فرشتگان را فرمان داد تا بر او نماز برند و ابليس كه چنين نكرد مبغوض و مطرود شد « 1 » . اين جلوهء حق ، يا بهتر بگوييم حلول ذات مطلق در هيأت افراد كامل ، در يكصد و بيست هزار پيامبر تكرار شد كه همه بنوعى گرفتار شيطانها شده در مصائب افتادند و آخرين آنها فضل اللّه نصيحى استرابادى است كه حروفيه او را « شهيد اعلى » و « ذبح اعظم » لقب دادهاند . و آخرين حرف حروفيه آنست
هامش
( 1 ) -اين نور قديم كبريايى * كور است بذات رهنمايى
از دلق و لباس جمله عالم * پوشيد لباس و دلق آدم
تا گشت ازين كمال مسجود * شيطان كه نكرد گشت مردود
چون منكر صورت خدا شد * در فسق و فساد رهنما شد