قرن نهم هجرى است . از زندگانى و احوال او اطلاعى در دست نيست و همينقدر بحدس و تقريب ، و از روى قرائنى كه از اثرش بدست مىآيد ، مىتوان او را از داستانگزاران قرن نهم هجرى دانست كه داستان كهنهيى را دربارهء فيروز شاه نامى از پهلوانان كه پسر ملك داراب معرفى شده ، در حفظ داشت و آن را در حضور گروهى حكايت يا املا مىكرد و محرر و كاتبى بنام « محمود دفتر خوان » آن را مىشنيد و يادداشت مىنمود و بعد در حضور جمع مىخواند .
مولانا بيغمى اين داستان را از قصاصان ديگر گرفته بود و بنام آنان يعنى بنام راوى داستان يا گويندهء داستان و امثال آنان نقل مىكرد . آنان نيز سينه به سينه تا بروزگار كهن پيش مىرفتند ، و اين رسمى قديم دربارهء قصهها و داستانهاى قهرمانى بود .
تاريخ تحرير مجلد اول اين داستان ، كه من آن را از روى نسخهء منحصر متعلق بكتابخانهء « روان » تركيه در دو مجلد ضخيم بطبع رسانيدهام ، سال 887 ه است كه در تبريز بر دست « محمود دفتر خوان » كتابت شد و چنان كه مىدانيم اين تاريخ مصادف با دوران سلطنت سلطان يعقوب آققويونلو ( 882 - 896 ه ) بود ، و بعيد نيست كه « كمترين بندگان محمود دفتر خوان » كتاب بيغمى را براى كتابخانهء سلطان استنساخ كرده باشد تا در مجلس انس او ، بنابر رسمى كه بيشتر ملوك ايران داشتهاند ، بخواند .
اين محمود دفتر خوان ، چنان كه از متن كتاب برمىآيد معاصر با املاءكنندهء داستان يعنى مولانا بيغمى بوده است . پس هر دو يعنى مؤلف و محرر كتاب در نيمهء دوم قرن نهم مىزيستهاند .
اسم اين كتاب در پايان جلد اول يعنى همان نسخهيى كه ذكر آن گذشت ، و بر پشت كتاب ، « دارابنامه » است و حال آنكه ترجمهء عربى از خلاصهء همهء اين كتاب كه در چهار مجلد بسال 1336 ه . ق . در مصر طبع شده « سيرة فيروز شاه بن ملك داراب » « 1 » يعنى « كارنامهء فيروز شاه پسر شاه داراب » نام دارد ، و اين تسميهء اخير البته صحيحتر است زيرا تمام اين كتاب دربارهء سرگذشت فيروز شاه پسر ملك داراب و سپس پسر او بهمن
هامش
( 1 ) - در چاپ مذكور همهجا ملك داراب « ملك ضاراب » ثبت شده است .