تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 503

مساهمون:

ص٥٠٣
بود چنان كه دو هزار سوار مغول نوكر خاصه داشت و دو هزار ديگر از جانب سلطان تابع او بودند و اين غير از فرمانروايى وى بر همهء سپاهيان و امراى سپاه و ديوانيان و دخل و تصرف او در كليهء امور مملكت بود و همين امر ، خاصه سختگيريهايى كه بر امرا به علت استيفاى حقوق دولت مىكرد ، موجب نارضايى امرا و حسادت درباريان بر او شد چنان كه مزاج پادشاه را بر او متغير ساختند و او را در يكى از سفرهاى جنگى بتهمت اينكه مىخواهد با سلاطين اطراف براى برانداختن سلاطين بهمنى همدست شود بدام غضب پادشاه دكن انداختند چنان كه ناسنجيده فرمان قتل او داد و اين واقعه در ماه صفر سال 886 اتفاق افتاد . سلطان محمد بهمنى بعد ازين واقعه و پس از اثبات بىگناهى خواجه محمود چنان از كرده پشيمان شد كه در آن پشيمانى رنجور گشت و كارهاى ملك شوريده و بىسامان شد و او خود بعد از قتل خواجه بيشتر از دو سال نماند . نوشته‌اند كه در سكرات نزع هرگاه به هوش مىآمد مىگفت كه « باطن خواجه مرا مىكشد ! » . ملا عبد الكريم همدانى ، از ارادتمندان خواجهء جهان كتابى در بيان احوال او از زمان ولادت تا سال شهادت نوشته بود كه ميرزا قاسم فرشته خلاصه‌يى از آن را در كتاب خود نقل كرده است . وى گويد كه سلطان حسين بايقرا يكى از ملازمان خود را بنام سيد كاظم برسم رسالت از راه قندهار و لاهور بنزد خواجه عماد الدين محمود فرستاد و بوعده‌هاى پادشاهانه طالب مراجعت او بحضور خود گرديد و خواجه هرچند مىدانست كه اثرى بر آن مترتب نخواهد بود ماحصل پيشنهاد سلطان حسين را بر سلطان محمد عرضه داشت ولى ازو رخصت معاودت بايران نيافت . پس سيد كاظم را با تحف و هداياى بسيار و نامهء اعتذار روانهء درگاه پادشاه خراسان كرد . سيد كاظم در بازگشت از راه فارس بايران آمد ليكن در شيراز بيمار شد و همانجا درگذشت و آن تحف و هدايا بسلطان تيمورى نرسيد . اين سيد كاظم از شاعران زمان بود و قصيدهء شهرآشوب مشهورى داشت بدين مطلع :
شكر خدا كه قاضى شهر هرى نيم * در سلك آدمى صفتانم ، خرى نيم
از ترجمهء حال خواجهء جهان چنين مستفاد مىشود كه او مردى بود ديندار و
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 503 | ذبيح الله صفا