« حضرت خاقان سعيد » بر اثر دادخواهى مردم آن عامل را معزول نمود و ديگرى را بنام امير صيدى بجاى او گماشت و او چنان آتشى روشن كرد كه « مردم بجان و دل طالب شيخ ابو الخير شدند » ! و چون او مرد خواجه معز الدين سمنانى بدين سمت معلوم شد ليكن شيخ ابو الخير با تطميع امراى شاهرخ ترتيبى داد كه با هدايا و تحف بسيار بهرات احضار شد . « چون ايلچى به شيراز رفت و نشان همايون رسانيد شيخ ابو الخير در پرواز آمد و چون به مقصد رسيد بشاهزادگان و امرا پيشكشها داده بوسيلهء آن جماعت شرف دستبوس حاصل نمود و چندان تحف و هدايا گذرانيد كه همگنان آن را عظيم شمردند و از كثرت خدمات شايسته چنان ساخت كه امرا و اركان دولت متفق الكلمه بعرض رسانيدند كه وجود شيخ در مملكت فارس چون نمك در طعام مىبايد و مهمات جزيره « 1 » و شوشتر و ولايت خوزستان تا حدود بغداد بحسن تدبير او تمشيت مىپذيرد ، و سخنان امرا موافق مزاج اعلى آمده شيخ ابو الخير را بتشريفات فاخر بنواخت و زمام اختيار آن مملكت در قبضهء كفايت او نهاد و خدمتش رخصت مراجعت يافته مقرون باحترام و اعزاز متوجه دار الملك شيراز شد و نوبت ديگر طرح اساس حكومتى چنان انداخت كه قلم و زبان از تحرير و بيان آن عاجز و قاصر آمد . » « 2 »
اينها كه نقل كردهايم نمونههاييست كه فقط براى بازگفت احوال برگزيده شد ، بكتابهاى تاريخ كه در اين عهد نوشته شد مراجعه كنيد و مفصلى را از اين مجمل در آنها بيابيد . واقعا غارت مردم و اخّاذى از آنها بظلم و عدوان و شكنجه و آزار امرى بود عادى و مطالعهء مختصرى در احوال سرداران و امرا و وزراى اين عهد مفهوم سخن مارانيك روشن مىدارد ، اگرچه در ميان آنها بمردان نيكو نهاد و صاحبان خيرات و مبرات و دوستداران دانش و هنر هم باز مىتوان خورد .
در اين عهد هم مانند عهد پيشين ، كشتن برادر و گاه پدر « 3 » و بنى اعمام و كور كردن
هامش
( 1 ) - يعنى جزيرهء عبادان
( 2 ) - روضة الصفا ، چاپ لكهنو ، ج 6 ص 247 - 248
( 3 ) - رجوع كنيد برفتار عبد اللطيف با پدرش الغ بيك در بيشتر تواريخ عهد تيمورى .