چند گيرد جام مى كام از لب ميگون او * ساقيا بگذار تا بر خاك ريزم خون او
قصهء ليلى و مجنون پاى تا سر خواندهام * هم تو از ليلى فزونى هم من از مجنون او
مهر آن مه را بجان خواهم كه بس لايق فتاد * عشق روزافزون من با حسن روزافزون او
داغها دارم بدل چون لاله و نتوان نهفت * كآن همه داغ درون پيداست از بيرون او
از فسونگر نيست چون بىخوابى ما را علاج * پيش ما افسانه بهتر باشد از افسون او
نامهء قتلم نوشت و ساخت عنوانش به خون * تا هم از عنوان شوم آگاه بر مضمون او
سرو مىگويد هلالى قد موزون ترا * در عبارت كوته آمد طبع ناموزون او
* *
گفتى بگو كه بندهء فرمان كيستى * ما بندهء توايم ، تو سلطان كيستى
جان مىدهد ز بهر تو خلقى بهر طرف * آيا از اين ميانه تو جانان كيستى
اى گنج حسن با تو چه حاجت بيان شود * هم خود بگو كه در دل ويران كيستى
مىبينمت كه بر سر ناز و كرشمهاى * تا باز در كمين دل و جان كيستى
ما از غمت هلاك و تو با غير هم نفس * بنگر كجاست درد و تو درمان كيستى
دور از رخ تو روز هلالى سياه شد * تا خود تو آفتاب درخشان كيستى
( از ديوان غزلها )
گوهر حقهء دهان سخنست * جوهر خنجر زبان سخنست
گر نبودى سخن چه گفتى كس * در معنى چگونه سفتى كس
سرّ كس را كسى چه دانستى * راز گفتن كجا توانستى
اين سخن گرنه در ميان بودى * آدمى نيز بىزبان بودى
سخن خوش حيات جان و تنست * دم عيسى گواه اين سخنست
نه سخن از دهن برون آيد * كه سخن از سخن برون آيد
اين سخن زادهء دو حرف « كن » است * بلكه اين « كن » دو حرف يك سخنست
اى خرد از سخن روايت كن * به زبان قلم حكايت كن . . .