متضمن يكهزار و سيصد و چهل و پنج بيت در عشق بىرياى درويشى بشاهزادهيى ، و صفات العاشقين منظومهييست ببحر هزج در يكهزار و دويست و سى و هفت بيت . اين مثنوى عرفانى و اخلاقى در بيست باب و متضمن مقولاتى است از عشق ، صدق ، وفا ، خلقخوش ، سخاوت ، شجاعت ، همت ، احسان ، تواضع ، ادب ، اجتناب از نابايستهها ، صبر ، شكر ، توكل ، قناعت ، كمخوارى ، كمگويى ، كمخوابى ، عزلت ، توحيد . سخن هلالى در اين دو مثنوى همان سادگى و روانى و يكدستى الفاظ را كه در غزلهايش دارد حفظ كرده است و اگر لطفى در آن دو مثنوى ، و يا مثنوى ليلى و مجنون كه بعضى به دو نسبت دادهاند ، باشد از همين راهست نه از راه تازگى افكار و مطالب كه همگى تكرارهايى از گذشتگان است ؛ درحالىكه بسيارى مضامين نو در غزلهاى او ديده مىشود . از اشعار اوست :
آرزومند توام ، بنماى روى خويش را * ورنه از جانم برون كن آرزوى خويش را
جان در آن زلفست ، كمتر شانه كن تا نگسلى * هم رگ جان مرا هم تار موى خويش را
خوبرو را خوى بدلايق نباشد ، جان من * همچو روى خويش نيكو ساز خوى خويش را
چون بكويت خاك گشتم پايمالم ساختى * پايه بر گردون رساندى خاك كوى خويش را
آن نه شبنم بود ريزان وقت صبح از روى گل * گل ز شرمت ريخت بر خاك آبروى خويش را
مردهام ، عيسى دمى خواهم كه يابم زندگى * همره باد صبا بفرست بوى خويش را
بارها گفتم هلالى ترك خوبان كن ولى * هيچ تأثيرى نديدم گفتگوى خويش را
* *
در دل بىخبران جز غم عالم غم نيست * در غم عشق تو ما را خبر از عالم نيست
خاك آدم كه سرشتند غرض عشق تو بود * هركه خاك ره عشق تو نشد آدم نيست
از جنون من و حسن تو سخن بسيارست * قصهء ما و تو از ليلى و مجنون كم نيست
گر طبيبان ز غم عشق تو مرهم سازند * كىگذاريم ؟ كه آن داغ كم از مرهم نيست
بسكه سوداى تو دارم غم خود نيست مرا * گر ازين پيش غمى بود كنون آن هم نيست
غنچهء خرمى از خاك هلالى مطلب * كه سر روضهء او جاى دل خرم نيست
* *