تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 431

مساهمون:

ص٤٣١
چشم سياه مستش سرمايهء جنونم * زلف دراز دستش در گردنم سلاسل زلف دراز دستش با اينهمه تطاول * زنجير عدل بسته در عهد مير عادل
* *
كاش گردون از سرم بيرون برد سوداى تو * يا مرا صبرى دهد چندانكه استغناى تو از غرور حسن اگر نبود ترا پرواى ما * از جنون عشق ما را نيست هم پرواى تو شهرهء شهرى چو ماه نو تو از پهلوى ما * ما بر سوايى علم در عالم از بالاى تو عشق چون پنهان نماند زين درم آواره كن * تا نه تو بدنام گردى و نه من رسواى تو شب نهان از سراميدى بر سر آن كوى رو * تا نبيند روز آنجا كس نشان پاى تو
* *
خوش آنكه چاك گريبان بناز باز كنى * نظر بر آن تن نازك كنى و ناز كنى تو پاك دامن و من رند پيرهن چاكم * عجب نباشد اگر از من احتراز كنى چرا ز من گذرى با هزار استغنا * به ديگرى رسى اظهار صد نياز كنى به چشم من نكنى خواب و شرم مىدارم * كه پيش مردم بيگانه پا دراز كنى گمان مبر كه شود عشق بىنياز قبول * اگر به كعبه روى و اگر نماز كنى ترنج غبغب او را نهال گشت بلند * تو دست كوته اميدى چرا دراز كنى
* *
شب قصهء هجران جگرسوز كنم * روز آرزوى وصل دل‌افروز كنم القصه كه دور از تو به صد خون جگر * روزى بشب آرم و شبى روز كنم
* *
اى از تو بلند قدر كاشانهء ما * آباد ز دولت تو ويرانهء ما از سايهء نخل دولتت مىخواهم * همسايهء آسمان شود خانهء ما
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 431 | ذبيح الله صفا