تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١
نظاره كن كه عجب طرفه بر فروخت چمن * به پيش گل علم عشق بلبلان از خار عذار نسترن و ياسمن بسايهء بيد * نمود همچو نجوم از سياهى شب تار گذشته شاخ بنفشه ز گلشن گردون * چنان كه رايت بيضاى احمد مختار جناب سيد كونين و خواجهء ثقلين * كه هست پيكر او نور داور دادار رسول هاشمى آن سيدى كه در شب قدر * گذشته است ز ايوان گنبد دوار . . .
* *
شدم چو ذره هوايى ز مهر دلدارى * كز آفتاب رخش بهتر است بسيارى فگنده در صفت سايه‌ام سهى سروى * نهاده بر جگرم داغ لاله رخسارى نديم بزم وصالش نمىتوانم شد * من شكسته كزو قانعم بديدارى بر اوج گنبد فيروزهء فلك دارد * به مهر روى تو خورشيد روز بازارى ز تاب زلف تو در هر طرف پريشانى * ز چشم مست تو هر گوشه‌ييست بيمارى مكن بعشق ملامت مرا چو مىدانى * كه غير عشق نيايد ز عاشقان كارى كمند عمر اگر بگسلد ندارم باك * ز زلف او اگر افتد بدست من تارى براى كشتن خصمان شاه شرع پناه * چو چشم او نبود در جهان كماندارى على ابن ابى طالب آنكه دلدل اوست * به زير گنبد فيروزه برق رفتارى جز از نبى مكرم درون معبد خاك * نبود حضرت حق را چو او پرستارى اميريم دل كان دستگاه بحر نوال * كه هست دست جوادش سحاب دربارى به زير ران مطيعان آفتاب و شش * سمند سركش چرخست اسب رهوارى كشيده است به شمشير آسمان سيما * به پيش لشكر يأجوج فتنه ديوارى به غير سعى جميل گداى حضرت او * سراى دولت دين را كجاست معمارى چو لام الف شده از تيغ تيز او رخنه * بناى عمر حسودش كه نيست بسيارى ايا ستاره سپاهى كه نيست در عالم * به سنگ گوهر علم تو هيچ كهسارى كدام سر قدر در خزانهء غيبست * كه منطق تو به اول نكردش اظهارى كسى كه بر كف پاى تو فرق خود سوده * نهاده بر سر او دست بخت دستارى
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 421 | ذبيح الله صفا