تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢
بروزگار تو در گلشن زمانه نديد * بجز نهال صنوبر كسى دل‌افگارى ز بيم شحنهء عدل تو در جهان امروز * به غير چشم بتان نيست مردم‌آزارى
* *
نماز شام كه چندين هزار مشعل نور * ز پردهء افق آورد آسمان بظهور درآمدم متألم به محنت آبادى * كه بر زمين نشاطش فرح نكرده عبور بدردمندى سى روزه در زمانه علم * بنامرادى صدساله در جهان مشهور عناى من چو خطاى زمانه بىپايان * بلاى من چو جفاى ستاره نامحصور بنامرادى من بيدلى نگشته عيان * بدردمندى من عاشقى نكرده ظهور بكوه غصه چو فرهاد بىزبان بيمار * بدست فتنه چو مجنون ناتوان رنجور حجاب ديدهء من پردهء صباح و مسا * كمند گردن من رشتهء سنين و شهور نه باده در سر من همچو لالهء سيراب * نه جام بر كف من همچو نرگس مخمور نه دار حشمتم از شمع اختران روشن * نه بيت عشرتم از دور آسمان معمور تنم چو شاخ شكوفه مدام در زره است * ز سهم ناوك دلدوز روزگار غيور دلم كه هيچگه از بادهء فرح نشكفت * به زير پاى حوادث شكسته چون انگور چو لاله چند توان سوخت ز آتش سينه * چو غنچه چند توان بود در شكنجه صبور ازين غمم نتواند رهاند هيچ كسى * بجز جناب رسول مؤيد و منصور رسول هاشمى آن خواجهء رفيع القدر * كه هست خاطر او گنج علم را گنجور
* *
زمانه دست مرا گر بدست يار دهد * خوشست اگرچه همه عمرم انتظار دهد اگر عنان تصرف بعشق او سپرم * عجب كه عقل مرا ديگر اختيار دهد چو غنچه با دل تنگم قرين بود چو كسى * دل شكسته بدان سرو گلعذار دهد چو زلف خويش ندارد قرار دلبر ما * كه ساعتى بر اين بيدلش قرار دهد چو سيل ديدهء گريان ما برآرد موج * ستاره را بحيل بر فلك‌گذار دهد نويد آمدنش مىدهد نسيم چنانك * نويد مقدم گل باد نوبهار دهد