بروزگار تو در گلشن زمانه نديد * بجز نهال صنوبر كسى دلافگارى
ز بيم شحنهء عدل تو در جهان امروز * به غير چشم بتان نيست مردمآزارى
* *
نماز شام كه چندين هزار مشعل نور * ز پردهء افق آورد آسمان بظهور
درآمدم متألم به محنت آبادى * كه بر زمين نشاطش فرح نكرده عبور
بدردمندى سى روزه در زمانه علم * بنامرادى صدساله در جهان مشهور
عناى من چو خطاى زمانه بىپايان * بلاى من چو جفاى ستاره نامحصور
بنامرادى من بيدلى نگشته عيان * بدردمندى من عاشقى نكرده ظهور
بكوه غصه چو فرهاد بىزبان بيمار * بدست فتنه چو مجنون ناتوان رنجور
حجاب ديدهء من پردهء صباح و مسا * كمند گردن من رشتهء سنين و شهور
نه باده در سر من همچو لالهء سيراب * نه جام بر كف من همچو نرگس مخمور
نه دار حشمتم از شمع اختران روشن * نه بيت عشرتم از دور آسمان معمور
تنم چو شاخ شكوفه مدام در زره است * ز سهم ناوك دلدوز روزگار غيور
دلم كه هيچگه از بادهء فرح نشكفت * به زير پاى حوادث شكسته چون انگور
چو لاله چند توان سوخت ز آتش سينه * چو غنچه چند توان بود در شكنجه صبور
ازين غمم نتواند رهاند هيچ كسى * بجز جناب رسول مؤيد و منصور
رسول هاشمى آن خواجهء رفيع القدر * كه هست خاطر او گنج علم را گنجور
* *
زمانه دست مرا گر بدست يار دهد * خوشست اگرچه همه عمرم انتظار دهد
اگر عنان تصرف بعشق او سپرم * عجب كه عقل مرا ديگر اختيار دهد
چو غنچه با دل تنگم قرين بود چو كسى * دل شكسته بدان سرو گلعذار دهد
چو زلف خويش ندارد قرار دلبر ما * كه ساعتى بر اين بيدلش قرار دهد
چو سيل ديدهء گريان ما برآرد موج * ستاره را بحيل بر فلكگذار دهد
نويد آمدنش مىدهد نسيم چنانك * نويد مقدم گل باد نوبهار دهد