تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 424

مساهمون:

ص٤٢٤
نهال قد تو چون سرو در گلستان ديد * براى خدمتش آزاد از زمين برخاست چو اشك خويش همان به كه گوشه‌يى گيرم * چنين كه فتنهء چشم تو از زمين برخاست ز مهر روى تو انسى ز پاى ننشيند * چرا كه ذره صفت از براى اين برخاست
* *
اگر در گوشهء غم دور از آن سيمين بدن ميرم * خلل در كار عشق آيد همان روزى كه من ميرم مرا بگذار در كوى خود اى شاخ گل رعنا * كه همچون بلبل از شوق تو نالان در چمن ميرم ميان خار محنت جان دهم ، من كيستم بارى * كه بر بوى سمن يا بر كنار ياسمن ميرم حديثى كز لب شيرين آن مه بشنوم انسى * كنم ورد زبان و در ميان آن سخن ميرم
* *
چون لاله گر ز آتش مىسوخت خرمنم * آنكو مدام بادهء گلگون كشد منم دعوى بىگناهى اگر مىكنم خطاست * زيرا كه هست خون صراحى بگردنم عنقاى باغ عزلتم اما هواى تو * نگذاشت در ضمير هواى نشيمنم شادم ازينكه از مدد بخت كارساز * در رهگذار دردكشان خاك شد تنم از دولت محبت پير مغان مدام * چون غنچه خرقه‌پوش و چو گل پاك دامنم
* *
اگر چون غنچه در خنده دهان يار نگشايد * دل صد پارهء ما را گره از كار نگشايد برو اى زاهد خودبين كه گر زنار زلف اينست * برآنم من كه هرگز هيچكس زنار نگشايد شب از خون جگر چشمم چنان بر يكدگر بندد * كه بر روى تو روز از كوشش بسيار نگشايد مجوى از خاطر اندوهگين عاشقان جز غم * كه آنجا كاروان شادمانى بار نگشايد مكن صرف بتان عمر عزيز خويشتن انسى * كزين سنگين دلانت خاطر افگار نگشايد
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 424 | ذبيح الله صفا