نهال قد تو چون سرو در گلستان ديد * براى خدمتش آزاد از زمين برخاست
چو اشك خويش همان به كه گوشهيى گيرم * چنين كه فتنهء چشم تو از زمين برخاست
ز مهر روى تو انسى ز پاى ننشيند * چرا كه ذره صفت از براى اين برخاست
* *
اگر در گوشهء غم دور از آن سيمين بدن ميرم * خلل در كار عشق آيد همان روزى كه من ميرم
مرا بگذار در كوى خود اى شاخ گل رعنا * كه همچون بلبل از شوق تو نالان در چمن ميرم
ميان خار محنت جان دهم ، من كيستم بارى * كه بر بوى سمن يا بر كنار ياسمن ميرم
حديثى كز لب شيرين آن مه بشنوم انسى * كنم ورد زبان و در ميان آن سخن ميرم
* *
چون لاله گر ز آتش مىسوخت خرمنم * آنكو مدام بادهء گلگون كشد منم
دعوى بىگناهى اگر مىكنم خطاست * زيرا كه هست خون صراحى بگردنم
عنقاى باغ عزلتم اما هواى تو * نگذاشت در ضمير هواى نشيمنم
شادم ازينكه از مدد بخت كارساز * در رهگذار دردكشان خاك شد تنم
از دولت محبت پير مغان مدام * چون غنچه خرقهپوش و چو گل پاك دامنم
* *
اگر چون غنچه در خنده دهان يار نگشايد * دل صد پارهء ما را گره از كار نگشايد
برو اى زاهد خودبين كه گر زنار زلف اينست * برآنم من كه هرگز هيچكس زنار نگشايد
شب از خون جگر چشمم چنان بر يكدگر بندد * كه بر روى تو روز از كوشش بسيار نگشايد
مجوى از خاطر اندوهگين عاشقان جز غم * كه آنجا كاروان شادمانى بار نگشايد
مكن صرف بتان عمر عزيز خويشتن انسى * كزين سنگين دلانت خاطر افگار نگشايد