تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 410

مساهمون:

ص٤١٠
داشت در پيش نظر آينهء روشن جام * و اندر آن صورت كونين تماشا مىكرد گفتم از غيرت سلطان ازل جلوهء خاص * ميل آمد شد اغيار تقاضا مىكرد چيست اين غلغلهء كون و مكان گفت كه يار * بهر ديدار خود آيينه مهيا مىكرد گفتم اين صورت جامع ز چه پيدا شد گفت * صيقلى بود كه آيينه مجلا مىكرد حالى اسرار نهان دار كه سر بر سردار * كرد آن رند كه اسرار هويدا مىكرد
* *
اگرنه باده غم از جان مبتلا ببرد * ز دست غم كه برد جان و از كجا ببرد بپاى خود ره معراج قرب نتوان رفت * براق حادثهء شوق تا كرا ببرد عروس حجلهء عزت نمايد آن را روى * كه نقد جان عزيزش برونما ببرد مشو فريفتهء نقش كاسه‌بازى چرخ * كه عاقبت بدغل بازى اين دغا ببرد زهى خسارت آنكس كه سود ناكرده * بضاعت خود ازين كاروانسرا ببرد بلاست هستى حالى ، فنا كجاست كجا * كه در حمايت او جان ازين بلا ببرد
* *
خاك‌بوسان در ميكده اهل ادبند * بادب باش به اين قوم كه قومى عجبند گرچه در ژندهء صد پاره گدايند بروز * تاج‌بخشان سحر ملك ستانان شبند گنج در كيسه گهر در بغل از غايت شوق * بر در ميكده در يوزه‌كنان در طلبند همچو خورشيد فرو بسته برخ برقع نور * مختفى از نظر كوردلان زين سببند نور محضند مصور شده در شكل بشر * جان پاكند و نهان در بدن مكتسبند جهد كن حالى ديوانه كه رفتند اين قوم * همره ليلى و مجنون صفتى مىطلبند
* *
كار امروز جز امروز نشايد كردن * وعدهء كار خود امروز بفردا نكنى اى كه در زورق همت ننشينى ، آن به * كه خلاص خود ازين ورطه تمنا نكنى
* *
گر قدح ريخته شد جرم تو بود اى ساقى * كآينه در نظر بىبصران مىدارى
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 410 | ذبيح الله صفا