شنو ز من غزلى كز بلندى سخنش * در آسمان بهوس قدسيان كنند از ابر
زهى شكسته ز مشك تو نرخ عنبر تر * بتنگ آمده از تنگ شكرت شكر
بود بدرج دهان تو غنچه را نسبت * دهان غنچه اگر پر بود ز لوءلوء تر
خطت شبست و عذار تو چون مهى در شب * رخت خورست و دهان تو ذرهيى درخور
چو وصف عارض و لعل ترا كنم تحرير * قلم ز نيشكر از برگ گل كنم دفتر
گرفتهاى همه عالم بحسن عالمگير * چو صيت عدل شهنشاه معدلت گستر
محيط موهبت باد عزم كوه وقار * قضا كمين قدر قدرت فرشته حشر
ابو المظفر يعقوب خان كه هست او را * هزار بنده چو خاقان ، هزار چون قيصر . . .
* *
شكفته شد گل و بلبل هزار دستانست * چمن ز برگ و نوا رشك باغ رضوانست
ز سبزه طارم سبزست باغ و از گل او * مطالع افقش پر ز مهر رخشانست
چمن همى دهد از جنت نعيم نشان * كه از هوا و زمين جمله روح و ريحانست
شنيد نرگس تر فانظروا الى الآثار * كه در تفرج آثار صنع يزدانست
ميان سنبل و ريحان نگر كه شد روشن * چراغ لاله چو شمعى كه در شبستانست
صبا سفينهء رنگين گل گشاد بباغ * چرا كه بلبل از اوراق او غزلخوانست
چراغ لاله بدامان نهفت كوه از باغ * كنون ز شعلهء او در گرفته دامانست
فتاد ژاله چو گوهر در آب و شد غواص * حباب شيشه بسركرده از پى آنست
نهاد آب ز باران بديده عينكها * كه خيره ميشودش ديده بس كه حيرانست
گشاد از گره غنچه باد پنهان زر * بجرم دزديش اكنون حباب زندانست
گشاده دفتر نرگس بباغ پندارى * كه روزنامهء ديوانيان سلطانست
مهين خجسته فرخ يسار شروانشاه * كه روز معركه چابكسوار ميدانست
كمينه چاكر او تخت گير بهرامست * كهينه هندوى او تا جبخش كيوانست . . .
* *
تا لعل شد معارض ياقوت احمرش * دست زمانه ريخت بسى سنگ بر سرش