سنگ آتش شده هر كوه ز تأثير هوا * شعلهها سر زده از وى عوض لالهستان
چشمه از كوه روان نيست كه از تابش خور * تيغ كوهست كه بگداخته گرديده روان
پرتو مهر چو در خانه فتد از روزن * آتشى گردد و آن خانه شود آتشدان
سايه از گرمى خورشيد گريزان و مدام * از پى سايه ز گرما شده خورشيد دوان
نيست آن لعل كه از تابش خور همچو انار * بسته خون جگر كوه گره در دل كان
تن مردم شده از مهر چو تارى و آن هم * سست و بىتاب چو از تابش مه تار كتان
مردم ديده از آن آب زند كز گرما * بر در خانهء خود خار گرفت از مژگان « 1 »
سايه گرمست ز خورشيد به حدى كه بباغ * جهد از سايهء بيد آب بفرياد و فغان
آتش مهر شده مشتعل از پيكر بحر * تا نگويى كه ز بحر آمده بيرون مرجان
در تنور آتش سوزنده ز گرما غش كرد * آب از آن زد برخش مطبخى صدر زمان
صدر جم مرتبه قاضى صفى الدين عيسى * آنكه اسمش همه روح آمد و جسمش همه جان
* *
بيا كه لشكر يأجوج دى رسيد دگر * كه بست آب روان يخ چو سد اسكندر
بجنگ دى علم افراشت لشكر آتش * كه هست دود سياهش سياهىلشكر
محدد فلك از چرخ ثابتات كشيد * به زير دامن خور مجمرى پر از اخگر
برآيد از چمن حسن گلرخان هر سو * عذار لاله ز سرما برنگ نيلوفر
نهان بچرخ كبودست مه ز سردى دى * مثال گلخنيان « 2 » در ميان خاكستر
كشيده كوه ز سرماى دى بدامن پاى * كه برف هم نمد ابر را فگنده ببر
ميان يخ نبود ماهى فسرده كه آب * بجنگ لشكر دى بسته بر ميان خنجر
سحاب جوهرى آمد كه لاله را در برف * نهاده است چو در پنبه دانهء گوهر
ز آب اگر فكنى قطره در هوا دردم * كند بصنعت اكسير عقد لوءلوء تر
شكسته لاله سر كوه را كه ابر از برف * به پنبه مرهم كافوريش نهد بر سر
هامش
( 1 ) - مكنى عنه خيش خانه است .
( 2 ) - گلخنى : تون تاب .