چشمش فراز عارض گلرنگ خفته است * چون خستهيى كز اطلس آلست بسترش
همچون ستارهء سحرى رخ نموده است * خوى قطره قطره بر رخ خورشيد پيكرش
هركس غبار راه بر آن خط نشسته ديد * گفتا چه نو بهار برآورد عنبرش
از بس كه دل بطرهء آن سرو بستهاند * نسبت بود تمام بشاخ صنوبرش
تا چند سر بپاى نگار من افگند * هردم ز دست هند و زلف سبك سرش
دامان جان خسته دلان پر شكر شود * در خنده چون گشاده شود تنگ شكرش
چشم تو از سواد و بياض است نافهيى * بگشاده سر كه گشته عيان مشك اذفرش
شد پوست پوش مشك و بصحراى چين فتاد * سوداى كاكلت مگر افتاد در سرش
دادم ستاند از تو كه آباد باد و شاد * داراى شرع و محكمهء عدل گسترش
قاضى نظام دولت و دين احمد آنكه هست * بر قدر جاه خلعت شرع پيمبرش . . .
* *
چو هيچ كار تو اى دل باعتبار نباشد * به هيچ كار همان به ترا كه كار نباشد
اگر بصدر قبولت برند فخر ندانى * وگر بصف نعالت كشند عار نباشد
سر از طمع بكش و صبر كن بهرچه دهد دست * كه گردن تو ز منت به زير بار نباشد
چو خاك مىشوى آخر دلا معاش چنان كن * كه چون تو خاك شوى بر دلى غبار نباشد
چنان مجرد ازين خاكدان برو كه پس از تو * به غير نام نكو هيچ يادگار نباشد
چو نيست يارى كس دستگير در دم مردن * مشو ملول گرت در زمانه يار نباشد
بنائى اهل جهان از تو اعتبار چه گيرند * جهان و اهل جهان را چو اعتبار نباشد
* *
يار اگر وعدهء ديدار بفردا مىكرد * بيدلان را بسخن از سر خود وا مىكرد
گنج حسنى كه بر او كون و مكان تنگ نمود * تنگناى دل ديوانهء ما جا مىكرد
آن پرى را سر ديوانگى ما گر نيست * رسم پنهان شدن از بهرچه پيدا مىكرد
لازم عشق بود همت عالى ورنه * ذره كى آرزوى مهر معلا مىكرد
بر در ميكدهء پير مغان رفتم دوش * ديدمش بسته در از غير و تبرا مىكرد