تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 26

مساهمون:

ص٢٦
اردبيلى ( م 735 ه ) مىرسيد كه پيش از اين « 1 » دربارهء او ، هنگام اشاره به پيشروان تصوف در قرن هشتم سخن گفته‌ايم . وى چنان كه گفتيم تربيت‌شدهء شيخ زاهد گيلانى ( م 700 ه ) و جانشين او بود كه به زودى در گيلان و آذربايجان مريد بسيار فراهم آورد و نفوذى عظيم بهم رسانيد . اين خاندان نسب خود را به چند واسطه به امام هشتم شيعيان مىرسانيدند و بعضى از محققان اخير بدون دلايل قانع‌كننده‌يى در اين‌باره ترديد كرده‌اند . جانشينان صفى الدين نفوذ و قدرت نياى خود را در آذربايجان حفظ كردند تا آنجا كه بتدريج عنوان « سلطان » بر آنان نهاده شد و اين عنوان مانند « شاه » از جملهء عناوين صوفيانى بود كه شرف سيادت داشتند « 2 » . جد شاه اسمعيل ، يعنى پدربزرگ او سلطان جنيد ، كه خديجه بيگم خواهر اوزون حسن آق‌قويونلو را به عقد خود درآورده بود ، بر ميزان قدرت و نفوذ مشايخ صفويه بسيار افزود و پسرش سلطان حيدر هم كه دختر اوزون حسن در حبالهء نكاحش بود ، توانايى و نفوذ معنوى و دنيوى را باهم جمع داشت . همين قدرت سياسى و دستگاه دنيوى بود كه سلطان جنيد و سلطان حيدر را فرصت دخالت در امور نظامى آذربايجان داد و اين امر موجب وحشت خويشاوندان آق‌قويونلوى آنان گرديد چنان كه مثلا وقتى سلطان حيدر بخونخواهى پدرش سلطان جنيد با شروانشاه بمبارزه پرداخت ، با آنكه در كار خود موفق بود ، بر اثر ياوريهاى سلطان يعقوب بشروانشاه ، مغلوب و مقتول گشت و پسرانش على و ابراهيم و اسمعيل بامر آن پادشاه بفارس گسيل شدند تا در قلعهء اصطخر زندانى شوند . در عهد سلطنت امير رستم بن مقصود بيك آق‌قويونلو ( 897 - 902 ه ) از سه برادر مذكور على و ابراهيم كشته شدند و اسمعيل كه خردسال بود چندسال در گيلان نزد سادات قوامى بسر مىبرد تا در سال 905 باردبيل بازگشت و از آنجا بآذربايجان رفت و در اين هنگام نزديك به هفت هزار تن از مريدان پدرش كه از طوايف مختلف ترك نژاد افشار و ذو القدر و شاملو و استاجلو و قاجار و تكلّو بودند بر گرد او جمع شدند . اين سپاه مختلط را بسبب كلاه سرخ‌رنگشان ، كه كلاه صوفيان صفوى بود ، قزلباش ناميدند و اين تجمع در حقيقت مبداء تشكيل سپاه قزلباش گرديد . در اين هنگام ( يعنى در سال 905 ه )
هامش
( 1 ) - همين كتاب ، ج 3 ص 173 - 174 ( 2 ) - مانند : شاه قاسم انوار شاه داعى شيرازى ، شاه نعمة اللّه ولى كرمانى و جز آنان .
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 26 | ذبيح الله صفا