غزلها كه با تخلص « حالى » در جواب سعدى يا حافظ ساخته مقرون به موفقيت شاعر در استقبال از دو استاد شيراز است ولى در بعضى ديگر مثلا در غزلى كه باستقبال از
« سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد »
چندان توفيقى در كار سراينده مشهود نيست .
با همهء اين احوال اگر در مقام مقايسهء بنائى با عدهء ديگرى از شاعران غزلسراى همعصر او برآييم ، بايد او را از غزلسرايان خوب آن زمان بشماريم . وى در غزلهاى خود مانند ديگر معاصران هم مضامين عاشقانهء صرف دارد و هم معانى و نكات عرفانى و حكمى ، و اگر بگوييم كه آوردن معانى صوفيانه دليل اشتغال او بتصوف است اشتباه كردهايم ، بلكه اين عمل او نوعى از اذعان باعتقادات متصوفه و عرفاست نه در پيش داشتن يك زندگانى خانقاهى ، و اين همان معنى است كه از قرن هشتم ببعد ، بدلايلى كه پيش از اين اشاره كردهايم ، بتكرار در اشعار شاعران غزلسرا ملاحظه مىشود .
از اشعار اوست :
باز عروس چمن جلوهگرى ساخت كار * ورنه عروسانه چيست گل زده گرد عذار
گر نفگندست گل عكس در آب از چه روست * گاه تماشا در آب ديدهء بلبل چهار
نوبت آن شد كه باز از عمل ناميه * نقش گل آيد برون از پى صوت هزار
طفل شكوفه كه باد از سر دوش درخت * افگندش بر زمين جوى نهد در كنار
شاخ گل زرد ديد نرگس و يك غنچه كند * تا بسر ناخنش باز كند طفلوار
دست عروس چنار بر لب جو شد دراز * رفت ز عكس هلال در تك آبشسوار
وقت سحر پيش باد گل ز ميان زر گشاد * چشم بر آن زر نهاد نرگس صاحب عيار
نرگس رعنا بلب مرهم كافور ماند * ژاله بدندان مگر ساخت لبش را فگار
نارون و سرو نيست رسته به پهلوى هم * كز پى اعداى شاه مشكل طنابست و دار
در صفت لاله دوش مطلعى از من شنيد * فاخته ، كز شوق خواند بر سر هر شاخسار
لاله بسان صدف ماند دهان باز از آنك * ديد ز پاكيزگيش همچو در شاهوار
لاله دهان كرد باز در لب جو در بهار * يا شده خندان چو گل لعل لب جويبار
لالهء گلگون نقاب سوده به سنگ از سحاب * صندل سرخ و گلاب از پى دفع دوار