از چند پسر سلطان حسين ميرزاست كه بعد از فوت پدرش بسال 911 ، جاى او را گرفت ولى در آغاز سال 913 دچار حملهء محمد شاهى بيك ( شيبك خان ) بخراسان شد و اگرچه باتفاق برادران بمقابلهء او رفت ولى در نزديكى بادغيس شكست يافت و به قندهار و سند گريخت و سپس چندگاهى در پناه شاه اسمعيل در تبريز بسر ميبرد و سر - انجام در استانبول بدرود حيات گفت . بنائى اين شاهزادهء ناكام را با عنوان « شاه اسكندر نشان » و « خسرو صاحبقران » و « سنجر عالى تبار » « 1 » ستوده است و از ظاهر كلام او چنين برمىآيد كه در همان دوران كوتاهى كه بديع الزمان بعد از فوت پدر تا شكست و فرار از خراسان قدرت گونهيى داشت ، مورد ستايش بنائى قرار گرفت اما گمان نميرود كه شاعر در اين مدت در هرات بسر برده باشد زيرا همچنانكه گفتيم در اواخر حيات مير عليشير بماوراء النهر رفته و به خدمت سلطان على ميرزا راه يافته و تا زمان تسلط محمد شاهى بيك خان در همان ديار مانده بود و محمد خان نيز او را با عزت پذيرفته و منصب ملك الشعرائى به دو داده و در خدمت خود نگاه داشته بود . هنگامى كه در محرم سال 913 محمد خان بخراسان حمله مىكرد ظاهرا مولانا بنائى و برادرش در خدمت پادشاه اوزبك بسر مىبردند زيرا بنابر اشارهء خواندمير چون سپاه اوزبك به هرات نزديك شد و اهالى آن شهر در وحشت و اضطراب بسر مىبردند برادر مولانا بنائى برسم رسالت با اماننامهء محمد خان از لشگرگاه او بهرات فرستاده شد .
تقى الدين نيز به اين نكته اشاره كرده و گفته است كه بنائى همراه محمد خان « متوجه خراسان شد و در آنجا امور ناملايم ازو در وجود آمد از آن جمله بواسطهء كلفتى كه بشعراى خراسان داشت اكثر شعرا را بملازمان خان مذكور حواله نمود و آزار - بسيار به آن جماعت رسانيد » اما چنان كه مىدانيم تسلط شيبك خان بر خراسان بيش از سه سال و چند ماه نكشيد و او در اواسط سال 916 دچار حملهء شاه اسمعيل شده در - نزديكى مرو در معركهء قتال مقتول شد . بعد از اين واقعه بنائى « 1 » بسبب سفاهتهايى كه در خراسان كرده بود روى ماندن در آن سامان نداشت و ناچار همراه تيمور سلطان
هامش
( 1 ) -شاه اسكندر نشان شاه بديع الزمان * خسرو صاحبقران سنجر عالى تبار