و در پايان قصيده شكايت فارسيان را بشيخ برده و از اينكه ديار خود را ترك گفته و به اقليم پارس افتاده اظهار پشيمانى كرده است « 1 » ؛ و باز در قصيدهيى ديگر بمطلع :
بدا النجم ليلا كخد الكواعب * فروزنده از حلقههاى ذوائب
شكايتى طولانى از پارسيان نموده است « 2 » و از مجموع اين شكايات چنين برمىآيد كه در آن سامان نيز مانند خراسان ، گرفتار مخالفان و مغرضان شده بود ، و همين كه نامهيى حاكى از دعوت او به دستش رسيد از پارس بيرون رفت و روى بتبريز نهاد و به خدمت سلطان يعقوب آققويونلو ( 883 - 896 ه . ) رسيد و در درگاه او مرتبهيى بلند يافت و چنان كه نوشتهاند منظومهء « بهرام و بهروز » را بنام او پرداخت و تا پايان حيات يعقوب در آذربايجان بسر برد و در همانحال كه او را مىستود از مداحان فرخ يسار شروانشاه نيز بود و چون سلطان يعقوب و يوسف ميرزا آققويونلو بسال 896 هر دو در قشلاق قراباغ در گذشتند ، مولانا ترجيعبندى شيوا در مرثيهء آن دو ساخت « 3 » و بعد از اين واقعه در تاريخى كه بر ما روشن نيست ، بهرات بازگشت .
چون تذكرهنويسان نوشتهاند كه پس از بازگشت بنائى بهرات بعد از چندى مصالحه و دوستى باز ميان او و امير كبير عليشير نوائى نقار افتاد ، پس تاريخ اين بازگشت بايست پيش از سال 906 يعنى تاريخ فوت عليشير بوده باشد . مىگويند كه اينبار روزى بنائى در مجلس امير عليشير بود و امير مىخواست ديوان خود را بر او و شاعران ديگر مجلس بخواند و نظر آنان را بداند . در اين ميان از مولانا بنائى « كيفيت حالات
هامش
( 1 ) - در اين ابيات :كار من اوفتاده بجمعى كه از خرى * شعر از شعير فهم نكردند و دين زمين ( دروغ )
فرياد زين سبع صفتان كز كمال حرص * برمىكنند همچو سگ از گربه پوستين
نايد بچشمشان بجز از عيب مردمان * يا رب كه كنده باد ز سر چشم عيب بين
بود از دم فرشته ملالم بملك خويش * اكنون بديو و دد كه اسيرم ، سزاست اين( 2 ) - قسمت بزرگى ازين قصيده در جزو اشعار بنائى ، در همين مجلد نقل شده و مىتوان بدان مراجعه كرد .
( 3 ) - ترجيع آن چنين است :نه از يوسف نشان آمد نه از يعقوب آثارى * عزيزان يوسف ار گم شد چه شد يعقوب را بارى