تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
مردم چشمم به قصد اشك گلگون منند * روى آن مردم سيه كاندر پى خون منند
چون مير شنيد بغايت رنجيد و رنجش او بعد ازين باصلاح نيامد ، لاجرم بنائى نتوانسته كه اقامت كند و در زمان از خراسان بعراق هجرت كرده . . . در عراق چندان شهرت و تربيت يافته كه سلطان يعقوب آوازهء فضل او شنيده و با او مصاحب گرديده . . . » « 1 » در اشعار بنائى نيز ابياتى مىيابيم كه همين مطلب يعنى خروج او را از خراسان مىرساند ، بىآنكه اين امر را بخواست و ميل خود انجام داده باشد . وى در اين ابيات بيرون رفتن از مولد خود را به بيرون راندن آدم از بهشت تشبيه مىنمايد و بخت بد را در اين راه دليل و هادى خود ميشمارد و مىگويد :
كامكارا مىكنم حال دل خود عرضه داشت * وز طبيب احوال درد خود نمىدارم نهان كز خراسان بخت بد بر رفتنم آمد دليل * راست چون دم كه ابلسش برون كرد از جنان فضلم اين بس كز خراسانم ، كه يا رب دور باد * خاك پاكش از غبار فتنهء آخر زمان
بنائى بعد از هجرت از خراسان نخست بفارس رفت و مدتى در آنجا مانده و بقول خود « به صد رشته در پارس پابند گشته » بود « 2 » و در همين مدت از اقامت در شيراز بود كه سر ارادت بر آستان شيخ شمس الدين محمد لاهيجى نور بخشى ، پيشواى صوفيان نور بخشيه در فارس ، نهاد و از شيفتگان آن شيخ فاضل كامل گرديد و او را مدح گفت ، قاضى نور اللّه « 3 » قصيده‌يى را بمطلع ذيل ازو درين باب نقل كرده است :
اى بىگمان نهاده بر اعيان داد و دين * هر خشت آستان تو آيينهء يقين
در اين قصيده بنائى يك مصراع از شعر لاهيجى را تضمين كرده و گفته است :
دين پرورا ، ز شعر تو يك مصرع آورم * در حسب حال خود من غمديدهء حزين « زين شعر گفتم نبود اين و آن غرض » * من رند مطلقم نه مقيد به آن و اين
هامش
( 1 ) - مجالس النفائس ( ترجمهء حكيم شاه محمد قزوينى ) ص 232 - 233 ( 2 ) -يكى دور شمسى است كافتاده بختم * ز اوج امان در حضيض نوائب به صد رشته در پارس پا بند گشته * مگس‌وار در دام قصد عناكب بجمعى قرين گشته از اهل دنيا * همه بر سر جيفه باهم مغاضب( 3 ) - مجالس المؤمنين ص 307