عراق پرسيد و از خصوصيات آن نواحى استفسار نمود ، مولانا گفت از جملهء خصائص آن طرف يكى اينست كه مدتى در آنجا بودم ، از هيچكس تركى نشنيدم . گويند امير عليشير ازين كنايه آزردهخاطر گرديد و با وجود انعقاد مجلس و كثرت فضلا و شعرا ديوان را نخواند ؛ و همچنين گفتهاند كه مقارن اين حال مولانا قصيدهيى در مدح وى بگفت تا آن رنجش بر طرف شود ، چون بوى بگذرانيد امير مشار اليه در صله دادن توقفى مىكرد ، بناء عليه آن قصيده را باسم سلطان احمد ميرزا كه از خويشان سلطان حسين ميرزا بود مذيل ساخت و برو گذرانيد و چون اين قضيه مسموع مير شد بر او كلفت كرد ، مولانا اين قطعه نوشته بخدمتش فرستاد :
دخترانى كه بكر فكر منند * هر يكى را بشوهرى دادم
آنكه كابين نداد عنين بود * زو گرفتم به ديگرى دادم « 1 » » « 2 »
اينگونه كدورتهاى روزافزون ميان بنائى و امير مقتدر عليشير كار را بجايى كشانيد كه بنابر اشارهء غالب تذكرهنويسان امير كمر بر قتل او بست و او از بيم جان بماوراء النهر گريخت . اگر اين اشارات درست باشد توقف بنائى بعد از بازگشت از عراق بهرات ، در آن ديار چندان دراز نبود و او قاعدة پيش از سال 906 از آن شهر به قصد ماوراء النهر بيرون رفت و بدستگاه سلطان على ميرزا پسر سلطان احمد ميرزا پسر سلطان ابو سعيد تيمورى كه والى قسمتى از ماوراء النهر بود ، راه يافت و مورد قبول و احترام او گرديد و معروفست كه قصيدهيى به زبان هروى در مدح آن شاهزاده ساخت بنام مجمع الغرائب كه در اوائل قرن دهم شهرت داشت « 3 » .
در ميان اشعار بنائى مدايحى دربارهء سلطان بديع الزمان ميرزا داريم . او يكى
هامش
( 1 ) - اين قطعه از بنائى نيست .
( 2 ) - نقل از خلاصة الاشعار تقى الدين كاشى .
( 3 ) - در تاريخ نظم و نثر در ايران آمده كه بنائى قصيدهء مذكور را « به زبان مروزى » سرود ، و حال آنكه بنائى هروى بود نه مروزى تا بلهجهء محلى مروزى شعرى بسازد . علت اين اشتباه آنست كه در دستنوشتهء خلاصة الاشعار چنين آمده است كه بنائى قصيدهء مجمع الغرائب را به زبان « هروى » سروده بود و كلمهء « هروى » باشتباه نساخ « مروى » نوشته و خوانده شد .