مردم در هرى نتوانست بود ، به عراق رفت و از آن ديار نيز اخبارش بهمينطور آمد ، چون جوانست و مقبل و شكستگى غربت ديد ، اميد است كه بنفس او هم شكست رسيده باشد . . . »
در ترجمهء ديگر از مجالس النفائس كه حكيم شاه محمد قزوينى كرده سخن بتفصيل تمامترى آمده و معلوم است كه از اضافات مترجمست . حكيم شاه محمد بر مطالب تفصيل يافتهء مذكور چنين مىافزايد كه : بنائى « از هرى بعراق رفت و از عراق بآذربايجان ، و در تبريز كه تخت آذربايجان است مصاحب سلطان صاحبقران سلطان يعقوب خان عليه الرحمة و الرضوان گشت و اكثر اشتغال او در آنجا بشعر بود . . . ميگويند كه مير على شير بواسطهء ظرافتهايى كه مولانا بنائى به او مىكرده تر مىشده « 1 » ، و از كثرت ظرافت با او عداوت مينموده ، و از جملهء ظرافتهاى او آنست : بنائى روزى ديده كه مير عليشير پوستينى پوشيده كه تكمهاى طلاى مرصع بجواهر داشته ، اتفاقا مير به بنائى گفته ميخواهم اين پوستين را به تو ببخشم و ليكن تكمها نمىگذارد و مانع مىشود ! مولانا بنائى گفت : تكمهاى شما مانع نمىشود و ليكن مادگيهاى شما مانع مىشود و مادگيها بندهاى تكمه است و ليكن چون مادگى معنى ديگر دارد مير از آن معنى رنجيد . و يكى ديگر از ظرافتهاى او آنست كه چون مير عليشير در هر لباس و اساسى طرزى خاص اختراع نموده ، و آن طرز و طور را طرز مير عليشيرى مىگفتهاند ، مثل آنكه دستار مير عليشيرى و قباى مير عليشيرى و غير ذلك ، روزى مولانا بنائى پيش پالانگرى رفته و گفته : پالان مير عليشيرى ميخواهم ! چون جماعتى مردم كه همراه او بودهاند اين ظرافت را شنيدهاند خبر به مير عليشير بردهاند ، مير چون خاطر نازك داشته ناچار بسيار رنجيده و ليكن بعد از مدتى باصلاح مردم مير با او صلح نموده و او را ضيافت فرموده و در آن روز مهمانى از بنائى پرسيده كه هيچ شعر تازه گفتهايد مولانا بنائى گفته : اين مطلع گفتهام :
هامش
( 1 ) - « تر مىشده » : مىرنجيده ، رنجش مىيافته ، تعبيريست از تعبيرات متأخران كه خوشبختانه متروك ماند .