تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
پنداشته‌اند بنّائى بتشديد نون نيست و او اين تخلص را در قصائد و غزلهائى كه در ديوان اولش مندرجست بنائى بىتشديد نون آورده « 1 » و در ديوان دوم خود كه متضمن غزلهايى باستقبال از سعدى و حافظست ، همچنانكه گفته‌ام ، « حالى » تخلص نموده است « 2 » . ولادتش در شهر هرات اتفاق افتاد و از بدايت جوانى شروع به تحصيل دانش كرد و بكسب كمالات همت گماشت و بر اثر حدت ذهنى كه داشت ، همچنانكه از قصائدش برمىآيد « 3 » ، از غالب علوم ادبى و عقلى عهد خود كسب اطلاعات كافى نمود ، و چنان كه خود مدعى شد « 4 » ، و همهء نويسندگان احوالش نيز اذعان كرده‌اند ، از
هامش
( 1 ) - چنان كه در اين ابيات از قصائد و غزلهايش مىبينيم :خيز بنائى روان ، قصه فراوان مخوان * گرچه ترا تيز شد طبع حكايت گزار چندين بنائى از غم خوبان چه سوزيم * ديگر مكن عذاب ازين بيشتر مرا چشم تو ميل خون بنائى كند مدام * گرمست نيست اين همه ميل شراب چيست ز سوداى بتان بگذر بنائى * كزين سودات سودى جز زيان نيست( 2 ) - مثلا در اين ابيات :حالى از تقصير خود نوميد نتوان شد ز دوست * خود چه خواهد بود پيش عفو او تقصير ما حالى اسرار نهان دار كه سر بر سر دار * كرد آن رند كه اسرار هويدا مىكرد( 3 ) - مخصوصا در قصيده‌يى بمطلع ذيل كه آن را بپيروى از حسن متكلم و سلمان ساخته :بدا النجم ليلا كخد الكواعب * فروزنده از حلقه‌هاى ذوايبو در آن اطلاعات وسيعش از منطق و رياضى و علوم ادبى كاملا آشكار است ، و نيز بابيات ذيل از قصيده‌يى ديگر توجه كنيد :نفس تو عالى و اجناس اعالى سافل * ذات توكلى و افراد جهان جزوى آن خصم ترتيب قضاياى كواذب مىكرد * گشت برعكس نقيض تو بديهى بطلان عدلت ار حافظ تركيب نبودى مىكرد * از مواليد دگر ميل بساطت اركان بود تركيب وجود تو ز اجسام غرض * لازم صورت از آن گشت هيولاى جهان جوهر ذات تو اعراض جهانراست مدار * چون بفرعيت اجسام وجود الوان . . . الى آخرو ازينگونه ابيات و همچنين اشارات فراوان باصطلاحات ادبى در اشعار او بسيار مىتوان يافت و او در همهء آنها از اصول و قواعد علمى استخراج مضامين شعرى كرده است ، و اين نشان‌دهندهء تبحر او در علومى بود كه فراگرفت يعنى در مرحلهء سطح نماند و بكنه آنها رسيد . ( 4 ) -از روى لطف گفت كه اى منفرد بدهر * مجموعه‌يى نبود مثال تو در جهان در شهر فضل نيست كسى چون تو نامدار * در ملك شعر نيست كسى چون تو كامران اكنون به شهر فضل تويى افضل زمين * و اكنون بملك شعر تويى خسرو زمان . . .