گشته اين رباعى بر زبانش گذشت :
دير آمدم وز غصهء غم خوردن * دانم بيقين كه جان نخواهم بردن
يك آش دگر براى من فكر كنيد * كز غصهء اين آش بخواهم مردن ! » « 1 »
وى بيشتر قصائدى در مدح و گاه هزل مىساخت و غزل نيز مىسرود از اشعار او قصيدهء ذيل نقل مىشود كه خود منتخبى است از يك قصيدهء طولانى در وصف شوخيانهء اسب او :
مرا اسبيست بر آخر كه او جوع البقر دارد * بجز جوع البقر با خويشتن چندين هنر دارد
جوسى سالهء اسبان ديگر را خورد يك دم * دهانش وقت جو خوردن صداى كبك نر دارد
پى حمال و سقا مىرود هرجا كه مىبيند * ببوى آنقدر كاهى كه در پالان خر دارد
بهنگام سوارى گام را از گام نگشايد * وگر رو در علفزارى نهد گويى كه پر دارد
ببازى كودكان جوى ار كنند از روى آن نجهد * ولى در موسم جستن چه باك از جوى و جر دارد
ز خصلتهاى او از صد يكى خواهم بيان كردن * اگرچه گفتن آن بنده را دانم ضرر دارد
فگنده چار ديوار سراى بنده را درهم * ز دم ماليدن او با من نميدانم چه سر دارد
به مثل عاشقى كاو قامت معشوق خود بيند * درخت سبز اگر بيند به او دايم نظر دارد
بهنگام عرق در خون نشيند هفت اعضايش * كه گويى بر تن او هر سر مو نيشتر دارد
غم زين و لجام و تنگ و افسار و جلش دارم * تعالى شأنه ، يك اسب چندين دردسر دارد !
سبوس و بيده « 2 » و كاه و جوش پيوسته مىبايد * كه تا زين و لجام و تنك و افسار او ببر دارد
گرم صد بيده و خروار چندى « 3 » جو كرم سازى * توقع اينقدر از بنده يك شب تا سحر دارد
بدخل و خرج او من برنمىآيم كه پيوسته * تنش با خانهيى ماند كه آن خانه دو در دارد
چنان درماندهء اويم كه نتوانم صفت كردن * كه بهر كاه و جو سى روزه ما را دربدر دارد
كه گر يكدم دهان او ز كاه و جو شود خالى * زمين و آسمان را يك زمان زير و زبر دارد
هرى را مصلحت آن نيست كش اسبى چنين باشد * كه محصول تمام نه بلوك از وى خطر دارد
هامش
( 1 ) - حبيب السير ج 4 ص 345 .
( 2 ) - بيده : يونجه .
( 3 ) - چندى : مقدار ، به مقدار .