نشسته حوض گلستان ز برگ با رخ زرد * ميان خاك به چشم پر آب چون من زار
نمانده هيچ ز گلهاى آتشين اثرى * مگر كه باد خزان بوده مرغ آتشخوار
درين مشاهده بودم كه باغبان ناگه * رسيد با جگر چاك و سينهء افگار
سؤال كردم و گفتم كه اى فراق زده * چرا چو بيت حزن گشته است صفهء بار
جواب داد كه اى همچو من بهجر اسير * بجز تو نيست در اين سوز و درد با من يار
ز باغ تافته رخ رفت جانب صحرا * سحاب لطف شه شيردل بعزم شكار
سپهر كوكبه يعقوب خان كه ابر كفش * نشاند آتش كان و بريخت آب بحار . . .
* *
چرايى در كشاكش مانده بهر عالم فانى * چنين جمعيتى را چند دارى از پريشانى
فريب دهر سيلابيست مرد افگن بزن دستى * كه شايد توسن اقبال را زين جوى بجهانى
مزن لاف بزرگى گرچه هستى اندرين دريا * نه آخر قطرهء آبى مكن دعوى عمانى
مكن انكار مستان خرابات مغان اى دل * در آن صورت نهان اهل دلى باشد ، چه ميدانى
خروش بذل در عالم فگن چون مىدهد دستت * تو بحر بيكرانى كم مباش از ابر نيسانى
مروت از درخت آموز كاندردى رياحين را * كشد در بر لباس خويش و خود سازد بعريانى
دلى را ريش كردن كار آسانيست ، سعيى كن * كه ريش دردمندان را توانى كرد درمانى
برنجانيدن يكباره چون صد ره شوى رنجه * همان بهتر كه تا باشى نرنجى و نرنجانى
ور اينها برنمىآيد ز دستت از سرشت خود * پناهآور بفضل ناصر الدين ظل سبحانى
عزيز مصر شاهى خسرو ملك جهاندارى * سليمان زمان داراى عهد اسكندر ثانى . . .
* *
بى تو جايى كه شود خاك دل چاك آنجا * تا ابد ناله برآيد ز دل خاك آنجا
مهر رخسار تو هرجا كه كند جلوهء حسن * عقل خيره شود و ديدهء ادراك آنجا
ز سر كوى تو تنها ره صحرا گيرم * تا بنالم بمراد دل غمناك آنجا
هركجا سرفگند تيغ تو بر خاك از شوق * سر برآرند شهيدان همه از خاك آنجا
گشته آهوى ترا صيد همايون جايى * كه نبودى اثر از توسن افلاك آنجا