تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧
نشسته حوض گلستان ز برگ با رخ زرد * ميان خاك به چشم پر آب چون من زار نمانده هيچ ز گلهاى آتشين اثرى * مگر كه باد خزان بوده مرغ آتشخوار درين مشاهده بودم كه باغبان ناگه * رسيد با جگر چاك و سينهء افگار سؤال كردم و گفتم كه اى فراق زده * چرا چو بيت حزن گشته است صفهء بار جواب داد كه اى همچو من بهجر اسير * بجز تو نيست در اين سوز و درد با من يار ز باغ تافته رخ رفت جانب صحرا * سحاب لطف شه شيردل بعزم شكار سپهر كوكبه يعقوب خان كه ابر كفش * نشاند آتش كان و بريخت آب بحار . . .
* *
چرايى در كشاكش مانده بهر عالم فانى * چنين جمعيتى را چند دارى از پريشانى فريب دهر سيلابيست مرد افگن بزن دستى * كه شايد توسن اقبال را زين جوى بجهانى مزن لاف بزرگى گرچه هستى اندرين دريا * نه آخر قطرهء آبى مكن دعوى عمانى مكن انكار مستان خرابات مغان اى دل * در آن صورت نهان اهل دلى باشد ، چه ميدانى خروش بذل در عالم فگن چون مىدهد دستت * تو بحر بيكرانى كم مباش از ابر نيسانى مروت از درخت آموز كاندردى رياحين را * كشد در بر لباس خويش و خود سازد بعريانى دلى را ريش كردن كار آسانيست ، سعيى كن * كه ريش دردمندان را توانى كرد درمانى برنجانيدن يكباره چون صد ره شوى رنجه * همان بهتر كه تا باشى نرنجى و نرنجانى ور اينها برنمىآيد ز دستت از سرشت خود * پناه‌آور بفضل ناصر الدين ظل سبحانى عزيز مصر شاهى خسرو ملك جهاندارى * سليمان زمان داراى عهد اسكندر ثانى . . .
* *
بى تو جايى كه شود خاك دل چاك آنجا * تا ابد ناله برآيد ز دل خاك آنجا مهر رخسار تو هرجا كه كند جلوهء حسن * عقل خيره شود و ديدهء ادراك آنجا ز سر كوى تو تنها ره صحرا گيرم * تا بنالم بمراد دل غمناك آنجا هركجا سرفگند تيغ تو بر خاك از شوق * سر برآرند شهيدان همه از خاك آنجا گشته آهوى ترا صيد همايون جايى * كه نبودى اثر از توسن افلاك آنجا
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 377 | ذبيح الله صفا