دوران حيات ما عجب مىگذرد * برخيز كه دوران طرب مىگذرد
در جام طرب ز باده ريز آب حيات * كز عمر تو روز رفت و شب مىگذرد
*
اى كاش چو خامهام زبانى بودى * تا راز دل مرا بيانى بودى
يا سر ز تنم جدا شدى يا بارى * در گردن من دست جوانى بودى
19 - امير همايون « 1 »
امير همايون اسفراينى كه در اشعار خود « همايون » تخلص مىكرده از قصيده گويان و غزلسرايان قرن نهم هجريست كه از بزرگزادگان اسفراين بود و دوران تربيت او در خراسان سپرى شد و هم در جوانى بتبريز رفت و ببارگاه سلطان يعقوب آققويونلو ( 883 - 896 ه ) راه يافت و با يكى از ملازمان سلطان يعقوب بنام شيخ ولى بيك طرح محبت و و داد ريخت و اين دوستى تا پايان عمرش باقى بود . سلطان يعقوب نيز امير همايون را بديدهء احترام مىنگريست و اگرچه بسبب نسبت جنون كه به دو داده بودند چندگاه بفرمان آن پادشاه براى علاج در بند بود ليكن پس از آنكه بهوشيارى او واقف شد ويرا به خود نزديك كرد و بنواخت و از مقربان خود گردانيد و همايون را در ستايش او قصيدهها و در مرگ او رثائى سوزناك و زيباست ، و در همين مدت نيز قاضى عيسى را كه از حاميان او بود ستايش مىكرد و بعد از مرگ سلطان يعقوب و كشته شدن قاضى عيسى به ترك تبريز گفت . در اين اوان شيخ ولى بيك بسبب مخالفتى كه با « صوفى
هامش
( 1 ) - رجوع شود به :
* خلاصة الاشعار تقى الدين كاشى .
* آتشكدهء آذر چاپ آقاى سادات ناصرى ص 255 - 257 .
* تاريخ نظم و نثر فارسى ص 310 - 311 .
* صحف ابراهيم نسخهء خطى .
* مخزن الغرائب نسخهء خطى .