پاكيزهتر از ديوان وى در ميان مردم شهرت نكرده » . از اشعار اوست :
ز برف باز به دى شد شكوفه ريز شجر * ز يخ بباغ فگند آب جوى طرح دگر
ببزم نيست اگر گل ولى به مجمر بزم * برنگ و روى چو برگ گل است هر اخگر
چه به ز مرغ و مى اكنون كه منقل آتش * هزار پى بود از صحن گلستان خوشتر
درين طلسم زجاجى كه شيشه گر شد آب * مدار شيشه دمى خالى از مى احمر
به روى آب ندانم يخست يا در جوى * ز باد تند شده آب و سنگ زير و زبر
به قصد لشكر دى جوى آب از هر سو * كشد ز شو شهء يخ گه سنان و گه خنجر
چنان فگنده ز يخ آب فرش آينهفام * كه هر قدم بره از جاى مىرود صرصر
هوا ز سردى دى شد چنان كه از آتش * فتاد هركه جدا ماند در زمان چو شرر
خيال لالهرخان و درون سوختگان * چو اخگرند نهان در ميان خاكستر
نه دود خاسته از هيمه بر سر آتش * سيه برآمده از برد شعلهء آذر
نماند اثر زد دو دام غير جانورى * كه ساختند ز برفش ميان راه گذر
چنانست حدت سرما كه واعظ از خنكى * براى هيمه طمع كرده است در منبر
ز بيم لشكر دى شد طلايه دار فلك * بهر كرانه فروزد مشاعل اختر
به روى تا به برقصند ماهيان از شوق * كه نيستند بفصلى چنين در آب شمر
بهرطرف جهد از جاى ژاله ، پندارى * كه بر زمين ز يخ الماس ريزه است مگر
فگنده باد مصلا ز يخ بر آب روان * كه تا سجود برد پيش شاه گردونفر
* *
بيا كه صرصر دى بر خلاف باد بهار * گشاده دست تطاول بغارت گلزار
به اختيار دگر بر معاشران چمن * نهفته خواند صبافا نظر وا الى الآثار
ز لاله و گل و نرگس چو باغ شد خالى * زمانه فاعتبروا گفت يا اولو الابصار
چمن چو باديه گشت از سموم باد خزان * درختها همه ژوليده موى و مجنونوار
ستاده سرو در آن باديه مثال خضر * ز حيرتش شده از پاى قوت رفتار
بصحن باغ سراسيمه برگها از باد * چو عاشقان ز براى بهار عارض يار