تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
مغان گشاده در فيض و بسته در مرتاض * كه باد وا همه درهاى فيض بر فياض ز صد رياض يكى چون رياض كويت نيست * نمىرسد برياض بهشت هيچ رياض بهم برآمده ابر سفيد و گلگونست * نموده چشمم هرگاه سرخيى ز بياض لب تو صد مرضم را دوا كند بدمى * دواپذير بود از دم مسيح امراض به روى او مكن اى شمع سركشى ، ترسم * كه بر سر تو به تيغ دودم رسد مقراض جنون عشق چنان داردم كه مجنون را * ز صحبت من ديوانه واجبست اعراض حريم ميكده را آصفى غنيمت دان * گذار كنج رياضت بزاهد مرتاض
* *
مرا بدامن وصل تو نيست دست‌رسى * ز دست كوته خود دارم انفعال بسى سرود مستى چشم تو هيچكس نشنود * مگر بمردم چشم تو سرمه داد كسى شبى كه زنده نمىخواستم چراغ فراق * ز صبح وصل تو اميد داشتم نفسى مگو رقيب به چشم تو در نمىآيد * روا مدار كه آرد مرا بگريه خسى مرا ز غم سر برگ گل و بهار نبود * هواى روى تو انداخت در سرم هوسى ز كنج غم نرود آصفى سوى گلشن * چو بلبلى كه بود خو گرفته در قفسى
* *
آنم كه در اين شهر كسى نيست مرا * در باغ جهان قدر خسى نيست مرا در بند بلا همنفسى نيست مرا * فرياد كه فريادرسى نيست مرا
*
پيمانه چو من دمى بميخانه گريست * گفت از پى آن مرا كه اين گريه ز چيست امروز گل منست پيمانهء تو * تا خاك تو فردا گل پيمانهء كيست
*
دوران كه دل تو شاد و غمناك كند * از تختهء عمر نقش تو پاك كند خوش باش كه طينت ترا دست قضا * از خاك سرشت و عاقبت خاك كند
*