بكن زين كارخانه در كتب روى * خيال خويش را ده با كتب خوى
ز دانايان بود اين نكته مشهور * كه دانش در كتب ، داناست در گور
انيس كنج تنهايى كتابست * فروغ صبح دانايى كتابست
بود بىمزد و منت اوستادى * ز دانش بخشدت هر دم گشادى
نديمى ، مغز دارى ، پوست پوشى * بسرّ كار گوياى خموشى
درونش همچو غنچه از ورق پر * به قيمت هرورق ز آن يك طبق در
عمارى كرده از رنگ اديم است * دو صد گل پيرهن در وى مقيم است
همه مشكين عذاران توى بر توى * ز بس رقت نهاده روى بر روى
ز يكرنگى همه يك روى و هم پشت * گر ايشان را زند كس بر لب انگشت
بتقرير لطائف لب گشايند * هزاران گوهر معنى نمايند . . .
( از يوسف و زليخا )
سخن ز آسمانها فرود آمدست * بر اقليم جانها فرود آمدست
گشاده ز اقليم خود پر و بال * چو طاوس در جلوهگاه خيال
گهى گشته برنى چو طفلان سوار * بروم آمده از ره زنگبار
چو عباسيان در عباى سياه * سواد بصر ساخته جلوهگاه
گهى باد پاى نفس زير ران * برون رانده از رهگذار زبان
فرود آمده زين فضاى فراخ * بدهليزهء تنگ كاخ صماخ
ز ذوق قدومش دل تيزهوش * بود ديده بر روزن چشم و گوش
از آن بنگرد جلوهء ناز او * وزين بشنود دلكش آواز او
سخن مايهء سحر و افسون بود * بتخصيص وقتى كه موزون بود
( از خردنامهء اسكندرى )