بود استاده آن غلام آنجا * جانى از هجر تلخكام آنجا
خويشتن را چو وى در آب افگند * كرد ساعد بگردنش پيوند
دست در گردن هم آورده * رخ نهفتند هر دو در پرده
هر دو رستند از منى و تويى * دست شستند از جهان دويى
جامى آيين عاشقى اينست * عشق اينست و ما بقى كينست
گر بدرياى عشق دارى روى * همچو اينان ز خويش دست بشوى
( از سلسلة الذهب )
گفت اى نو باوهء باغ كهن * آخرين نقش بديع كلك كن
حرف خوان دفتر هفت و چهار * خطشناس صفحهء ليل و نهار
خازن گنجينهء آدم تويى * نسخهء مجموعهء عالم تويى
قدر خود بشناس و مشمر سرسرى * خويش را كز هرچه گويم برترى
آنكه دست قدرتش خاكت سرشت * حرف حكمت در دل پاكت نوشت
پاك كن از نقش صورت سينه را * روى در معنى كن اين آيينه را
تا شود گنج معانى سينهات * غرق نور معرفت آيينهات
( از سلامان و ابسال )
خاركش پيرى با دلق درشت * پشتهء خار همى برد به پشت
لنگ لنگان قدمى برمىداشت * هر قدم دانهء صبرى مىكاشت
كاى فرازندهء اين چرخ بلند * وى نوازندهء دلهاى نژند
كنم از جيب نظر تا دامن * چه عزيزى كه نكردى با من
در دولت برخم بگشادى * تاج عزت بسرم بنهادى
حد من نيست ثنايت گفتن * گوهر شكر عطايت سفتن
نوجوانى بجوانى مغرور * رخش پندار همى راند از دور
آمد آن شكرگزاريش به گوش * گفت كاى پير خرف گشته خموش
خار بر پشت زنى زينسان گام * دولتت چيست ، عزيزيت كدام