عزت از خوارى نشناختهاى * عمر در خاركشى باختهاى
پير گفتا كه چه عزت زين به * كه نيم بر در تو بالين نه
كاى فلان چاشت بده يا شامم * نان و آبى كه خورم و آشامم
شكر گويم كه مرا خوار نكرد * به خسى چون تو گرفتار نكرد
داد با اين همه افتادگيم * عز آزادى و آزادگيم
( از سبحة الابرار )
زاغى از آنجا كه فراغى گزيد * رخت خود از باغ براغى كشيد
زنگ زدود آينهء باغ را * خال سيه گشت رخ راغ را
ديد يكى عرصه بدامان كوه * عرضه ده مخزن پنهان كوه
سبزه و لاله چو لب مهوشان * داده ز فيروزه و لعلش نشان
نادره كبكى بجمال تمام * شاهد آن روضهء فيروزه فام
فاخته گون صد ره ببر كرده تنگ * دوخته بر صد ره سجاف دو رنگ
پا به حنا برزده تا ساق پاى * كرده ز چستى بسر تيغ جاى
بر سر هر سنگ زده قهقهه * پى سپرش هم ره و هم بى رهه
تيزرو و تيز دو و تيز گام * خوش پرش و خوش روش و خوش خرام
تيهو و دراج به دو عشق باز * بر همه از گردن و سر سرفراز
زاغ چو ديد آن ره و رفتار او * و آن روش و جنبش هموار او
با دلى از دور گرفتار او * رفت بشاگردى رفتار او
باز كشيد از روش خويش پاى * در پى آن كرد بتقليد جاى
بر قدم او قدمى مىكشيد * وز قلم پا رقمى مىكشيد
در پيش القصه در آن مرغزار * رفت برين قاعده روزى سه چهار
عاقبت از خامى خود سوخته * رهروى كبك نياموخته
كرده فرامش ره و رفتار خويش * ماند غرامت زده از كار خويش
( تحفة الاحرار )