تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
بر آستانهء تو خاك شد سر جامى * چه مىكشى قدم از خاك آستانهء خويش
* *
ساقيا زين هنر و فضل ملوليم ملول * ساغرى ده كه بشوييم ز دل نقش فضول مشكل عشق چو حل مىنشود چند نهيم * گوش ادراك بر افسانهء اوهام و عقول سحر از كوى خرابات برآمد مستى * لايح از ناصيه‌اش پرتو انوار قبول گفتمش عاشق درمانده چه تدبير كند * كه كشد رخت ارادت بمقامات وصول گفت اين مسئله از پير مغان پرس كه اوست * واقف جمله مراتب چه فروع و چه اصول در ره حشمت او خاك شو و همت خواه * تا شود غايت مأمول تو مقرون بحصول
* *
عمريست دل به مهر و وفاى تو بسته‌ايم * پيوند با تو كرده و از خود گسسته‌ايم زهاد و خلد ؟ ؟ ؟ نقد * ما خود بدولت غمت از هر دو رسته‌ايم با خود خيال ؟ ؟ ؟ كسى * ما ديده از دو عالم و دل در تو بسته‌ايم بس خسته ؟ ؟ ؟ تو ولى * هرگز دلت بتيغ شكايت نخسته‌ايم چون ؟ ؟ ؟ وحيد بشنوند * هرجا گذشته ذكر تو از خلق جسته‌ايم گفتم شكسته‌اى دل جامى ، بعشوه گفت * آخر چه شد ؟ نه جام مرصع شكسته‌ايم !
* *
روزى كه مىسرشت فلك آب و خاك من * مىسوخت ز آتش تو دل دردناك من سررشتهء وصال تو گر آمدى به كف * پيوند يافتى جگر چاك چاك من هرچند دل ز يارى خود پاك بينمت * دانم سرايتى بكند عشق پاك من روزى كه مىنوشت قضا نامهء اجل * شد نامزد بتيغ جفايت هلاك من جامى مجوى خوشدلى از من كه در ازل * آميختند با غم او آب و خاك من
* *
سر تا بقدم غرقهء درياى زلالى * از تشنه لبى بر لب هر چشمه چه نالى پيش لب تو صد قدح باده لبالب * بر ساغر خالى لب خود بهرچه مالى
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 364 | ذبيح الله صفا