عكس ساقى ديده جامى ز آن افتاد * چون صراحى پيش جام اندر سجود
* *
زهى ز فتنه ترا هر طرف سپاه دگر * ز ظلم چشم تو هر گوشه دادخواه دگر
كجا روم كه ز دست غمت كنم فرياد * كه نيست جز تو درين ملك پادشاه دگر
چو جان دهيم ز غم غير خار نوميدى * نرويد از گل ما بيدلان گياه دگر
گهى كه بر سر راه تو منتظر باشم * مكن بر غم خدا را گذر به راه دگر
حديث شوق نهان بر تو چون كنم روشن * كه جز خداى ندارم برين گواه دگر
اگر چنين زند از سينه شعله آتش آه * جهان بسوزد اگر بركشيم آه دگر
مكش بتيغ تغافل كمينه جامى را * چه سود از آنكه شود كشته بىگناه دگر
* *
رفتى و من ملازم اين منزلم هنوز * ز آب مژه بكوى تو پا در گلم هنوز
راندى چو برق محمل خود گرم و من چو ابر * در گربه و فغان ز پى محملم هنوز
بگسست چون زمام سررشتهء حيات * دست از دوال محمل تو نگسلم هنوز
اى گشته دل ز تيغ جفاى توام دو نيم * با من دو دل مباش كه من يكدلم هنوز
من مرغ نيم بسملم از شوق تيغ تو * تو تيغ ناكشيده پى بسملم هنوز
فرسوده جسم غرقه به خون زير خاك من * مستغرق مشاهدهء قاتلم هنوز
جامى نهاد چشم بطاق مزار خويش * يعنى به شكل ابروى تو مايلم هنوز
* *
من و خيال تو شبها و كنج خانهء خويش * سرود بيخودى و آه عاشقانهء خويش
به خون همى تپم از نالههاى خود همه شب * كسى نكرد چو من رقص بر ترانهء خويش
خيال خال تو بردم من ضعيف به خاك * چنان كه دانه كشد مور سوى خانهء خويش
ز چشم سختدلان دور دار عارض و خال * به سنگ خاره مكن ضايع آب و دانهء خويش
سخن بقاعدهء همت آيد اى واعظ * من و فسون محبت تو و فسانهء خويش
خوشم بشعلهء اين آه آتشين همه شب * مرا چو شمع سرى هست با زبانهء خويش