تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢
عاشق هميان شدى لاغر ميانش كن ز بذل * حسن معشوقان رعنا در ميان لاغر است نيست سرخ از اصل گومر تنگهء زر گوئيا * بهر داغ بخل كيشان گشته سرخ از آذرست زر بود در جيب مال و ميل او در جان و بال * لعل آتش رنگ بر كف لعل و در دل اخگرست بگذر از ويرانهء گيتى سلامت گرچه هست * گنجها در وى كه هريك را طلسمى منكرست هركجا بينى در گنجى و به روى حلقه‌يى * حلقه مارى كرده حلقه در دهان اژدرست حرص كار مور باشد گر روى با او بگور * حشر گور خويشتن بينى كه مورى بىپرست شد دهان حرص سنجرپر ، ولى از خاك مرو * اين سخن بشنو كه مروى از زبان سنجرست معنى زر اترك آمد ، مقبلى كو برد بوى * ز امتثال امر زر در ترك دنيا بوذرست
از غزلهاى اوست :
حريم منزل جانان برون ز عالم ماست * خوشا كسى كه درين گفت‌وگوى محرم ماست ز بار غم قد ما حلقه گشت چون خاتم * بفرق سنگ ملامت نگين خاتم ماست جدا ز سرو قدان فرش سبزه را در باغ * بساط عيش مگو كان پلاس ماتم ماست مزاج خسته‌دلان را بجز غم تو نساخت * علاج ما بغم اولى اگر ترا غم ماست درازى شب ما را اگر نمىدانى * ز ناله پرس كه تا وقت صبح همدم ماست ببزم ما سخن از جام جم مگو جامى * سفال ميكده جام و گداى او جم ماست
* *
چيست ميدانى صداى چنگ و عود * انت حسبى انت كافى يا ودود نيست در افسردگان شوق سماع * ورنه عالم را گرفتست اين سرود آه ازين مطرب كه از يك نغمه‌اش * آمده در رقص ذرات وجود جاى زاهد ساحل وهم و خيال * جان عارف غرقهء بحر شهود هست بىصورت جناب قدس عشق * ليك در هر صورتى خود را نمود در لباس حسن ليلى جلوه كرد * صبر و آرام از دل مجنون ربود پيش روى خود ز عذار پرده بست * صد در غم بر رخ وامق گشود در حقيقت خود به خود مىباخت عشق * وامق و مجنون بجز نامى نبود