خطاست زيرا چنين تكريم و تعظيمى هميشه ميان بزرگان اهل سنت ، نه عوام اهل آن مذهب ، رائج و دائر بود و علاوه بر اين چنان كه پيش ازين ديديم « 1 » بعد از حملهء مغول يك نوع سازش و تقارب ميان تسنن و تشيع در ايران در حال وقوع بود و از خشكيها و تعصبات سخت سنيان قرن پنجم و ششم ايرانى نسبت بشيعيان بتدريج كاسته مىشد ، و اگر در سخنان جامى جاى جاى اشاراتى باينگونه حقيقتشناسيها ملاحظه كنيم از باب آن تقارب كلى و عامست نه به نحوى شخصى و خاص ، و جامى تا آنجا كه با هر شيعى يا بقول خود او هر رافضى كار داشت سختگيرى كرد ، چنان كه آنان نيز همين سختگيريها را در اين عهد نسبت باهل سنت داشتند و گاه بوضوح نشان دادند .
بعد از چند سفر كه جامى در بلاد خراسان و يا بماوراء النهر كرده بود ، و بتصادف از آنها ياد كردهايم ، مهمترين سفرش به حجاز بود در سال 877 ه . در اين سفر چهار ماه در بغداد ماند و در آنجا گرفتار اعتراض شديد شيعهء بغداد شد تا بدخالت قاضى القضاة و مقصود بيگ برادرزادهء اوزون حسن و خليل بيگ برادر زوجهء او از بلاى اعتراضاتى كه آنان بر قسمتى از ابيات سلسلة الذهب داشتند ، و ما پيش از آن هم دربارهء آن سخن گفتهايم ، رهايى يافت ولى از بغداديان آزردهخاطر شد و غزل زيرين را در شرح اين آزردگى سرود :
بگشاى ساقيا بلب شط سر سبوى * وز خاطرم كدورت بغداديان بشوى
مهرم بلب نه از قدح مى كه هيچكس * ز ابناى اين ديار نير زد بگفتوگوى
از ناكسان وفا و مروت طمع مدار * وز طبع ديو خاصيت آدمى مجوى
در راه عشق زهد و سلامت نمىخرند * خوش آنكه با جفا و ملامت گرفت خوى
عاشق كه نقب زد بنهانخانهء وصال * دارد فراغتى ز نفير سگان كوى
بيرنگى است و بىصفتى وصف عاشقان * اين شيوه كمطلب ز اسيران رنگ و بوى
جامى مقام راست روان نيست اين زمين * برخيز تا نهيم به خاك حجاز روى
جامى در اين سفر ، پيش از وصول بخانهء كعبه ، مرقد حسين عليه السلام و نجف و مدينة النبى را زيارت كرد و پانزده روز در مكه بماند و باز بمدينه معاودت نمود و در هريك ازين
هامش
( 1 ) - رجوع كنيد به همين كتاب ، ج 3 ص 143 - 146 .