تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
دندانت از ازل شده مقراض و هر زمان * انگشت خود ز سوز بدندان گزيده‌اى مهر شبى كز اول شب از سپهر بزم * خندان چو آفتاب سحرگه دميده‌اى در يك دم است گريه و خنده ترا از آنك * هم هجر ديده هم بوصالى رسيده‌اى از اشك خويش و خندهء خود در عجب مباش * باران و آفتاب بيك جا نديده‌اى ؟ آب حياتت آتش جانسوز آمدست * چون خضر اگرچه پردهء ظلمت دريده‌اى گر كافرى براى چه علويست طبع تو * ور مؤمنى پى چه به آتش تفيده‌اى گر افسرت زرست چه سودست ازو ترا * سر داده‌اى و افسرى از زر خريده‌اى شرم آيدت ز دعوى روشن دلى خويش * تا شرح راى روشن آصف شنيده‌اى
* *
چون ساقى ازل مى ما در پياله كرد * ما را نخست با لب جانان حواله كرد دفتر برهن باده نهادم بميكده * تا مى فروش نام مرا در قباله كرد در شأن زهد زاهد اگر يك رساله ساخت * در شرح باده پير مغان صد رساله كرد بر طرف لاله‌زار منه جام مى ز كف * باد صبا چو دامن گل پر ز لاله كرد جام مى است دست قبولى و پاى خم * كين دور كاسهء سرجم را پياله كرد
* *
ز آهم وقت كشتن خنجر جلاد بگدازد * بلى ز آتش عجب نبود اگر پولاد بگدازد دل سوزان من از آه حسرت تيز مىسوزد * چو آن شمعى كه روز از رهگذار باد بگدازد نمىسوزد دلت اى خسرو شيرين دهان بر من * اگرچه سنگ از سوز دل فرهاد بگدازد حلاوت وام مىخواهد شكر از لعل شيرينت * اگر صد ره مكرر قند را قناد بگدازد چنين نخلى به بنياد قبولى كس نمىبندد * اگر موم سخن صد بار از بنياد بگدازد .
* *
دوش از كوى مغان بردند سرمستم بدوش * اين‌قدر امروز روش شد به من « 1 » از حال دوش خواستم در گوش او گويد صبا حالم ولى * او حديث دردمندان را نمىآرد به گوش چون ترا افتاد با ديوانگان عشق بحث * يا سخن دانسته گوى اى مرد عاقل يا خموش در ره عشق ار همى خواهى كه گردى پير كار * سعى مىبايد در اين ره ، اى جوان نيكو بكوش زاهدان هرچند مىنوشند پنهان باده را * آشكارا رند مىنوشد ببانگ ناى و نوش اى كه گفتى باده مىنوشم براى رفع غم * زهر غم را نوش جز مى نيست ، نوشت باد نوش
هامش
( 1 ) - روشن شد به من : يعنى روشن شد مرا . قبولى ازينگونه اشتباهات در استعمال حروف اضافه بسيار دارد .
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 346 | ذبيح الله صفا