در آن وقتى كه آن فرخنده ديوان * مزين شد بمدح شاه دوران
ز هجرت راست هشتصد بود و هشتاد * كه شد از ختم اين ديوان دلم شاد
گذشته سال عمرم سى و نه بود * سرم از مدح شه بر چرخ مىسود
و بدين تقدير ولادت شاعر مصادف بود با سال 841 هجرى . وى مدتى در دربارهاى سلاطين ايران بسر مىبرد و از آن جمله چندگاهى در آذربايجان و شروان مىگذراند تا ببلاد روم رفت و به خدمت محمد فاتح رسيد و از مداحان خاص او گرديد .
قبولى در اشعار خود بارها بسرگردانى خود ، پيش از رسيدن بدرگاه آل عثمان اشاره مىكند « 1 » تا آنكه از سرزمين عجم بملك روم افتاد و مداح شاه روم ( سلطان محمد فاتح ) و پسرش ( بايزيد ) شد « 2 » و در حال غربت و دورى از وطن به بىخان و مانى در بلاد روم مىگذراند « 3 » و از « عجمى بندگان » آن سلطان ترك بود « 4 » و بهرحال او از جملهء ( تجار نظم » بود كه از « عجم » به « روم » رفته « 5 » و در سلك ستايشگران آل عثمان درآمده بود .
همچنانكه گفتهام قبولى بعد از ورود بروم از شاعران مخصوص محمد ثانى ( فاتح ) گرديد ولى به همان نحو كه خود او گفته ، به فرزند و وليعهد سلطان يعنى « بايزيد » هم اختصاص داشت ، چنان كه در همان سال اول كه بروم رفته بود باشارت شاهزاده سلطان بايزيد قصيدهيى در جواب عصمت بخارايى بدين مطلع سرود و آن را يك شبه باتمام رساند :
هامش
( 1 ) - مثلا در اين ابيات :با خرد دوشينه مىگفتم كه اى روشن ضمير * دولت اندك بهست از دانش بسيار من
مدتى سرگشتهام مىداشت همچون خويشتن * چرخ وارونه مرا از بخت ناهموار من
منت ايزد كه گشتم اين زمان مقبول شاه * بر خلاف چرخ كج رور است آمد كار من( 2 ) -خسروا شاها خداوندا من گم گشته را * چون بمدح بندگانت گشت رهبر آسمان
تا بملك روم افكند آسمانم از عجم * داشت روز از روزم اندر روم خوشتر آسمان
ساخت مداح شه و شهزادهام در ملك روم * كرد ازين لطف و كرمهايم ثناگر آسمان( 3 ) -چو از بىخان و مانى هست نامضبوط احوالم * عجب نبود اگر لختى كنم نزدت از آن روشن
گرم جمعيتى نبود نباشد آن غريب آرى * غريبان را پريشانيست بىجمعيت مسكن
مراد و راز وطن چون شد مكان بر آستان تو * نباشد دور اگر جويم ز لطفت مكمن و موطن( 4 ) -شمر ز خيل غلامان خود قبولى را * كه هست از عجمى بندگان تو او هم( 5 ) -تجار نظم از عجم آمد بسى بروم * ليكن كسى نداشت چو اين بنده بار لعل