ز هفت كشور و از چار طبع يكتا شو * به پنج حس بگذر زين رباط كش دو درست
مشو بشربت نوشين دهر خوشدل از آن * كه گاه همچو شرنگست و گاه چون شكرست
ز هرچه بر گذر آيد روان از آن بگذر * كه خوب و زشت و بدونيك جمله برگذرست
هزار رستم از اين زال بيش زاد و نماند * خوشا كسى كه از اين گوژپشت بر حذرست
چو كس خبر ندهد هيچ از حقيقت كار * ز خويشتن خبر آن را بود كه بىخبرست
اگر تو گوهر پاكى هنر پديد آور * از آنك گوهر مردم پديد از هنرست
كسى كه شد بلب خشك و چشم تر قانع * چو بنگرى بيقين كامران خشك و ترست
بما سوى دل خود را مبند و حق را باش * كزو بسر نبود و از همه جهان بسرست
به آب توبه لباس گناه خويش بشوى * چه نااميد شدى ؟ آخر آدمى بشرست !
ز آفتاب حقيقى بياب جوهر فيض * كه لعل نيز چو در اصل بنگرى حجرست
چو اعتبار ندارد جهان و هرچه در اوست * چه اعتبار بدان كو دوروزه معتبرست
بهرچه مىنگرم در زمانه ميل دلم * بسوى مدح شه كامكار بيشترست
سپهر ملك و ملل آفتاب دين و دول * شهى كه صيت جلالش محيط بحر و برست
به وصف طلعت او از ضمير روشن من * دم برآمدن صبح مطلع دگرست
زهى مهى كه جهان را به روى او نظرست * فتاده مهر براهش چو خاك رهگذرست
نهال سرو قدش در دلست همچو روان * خيال ماه عذارش به چشم چون بصرست
ز نخل قامت او نامراديست برم * اگرچه او بمراد جهانيان ببرست
بتير و تيغ جفا روى از و مگر دانم * كه جاى كرده مرا از وفا به چشم و سرست
اگرچه سوى رقيب التفات ظاهر كرد * خوشم بدين كه نهانش بسوى من نظرست
فراق او تنم از ناله همچو نالى كرد * چه جاى تن كه مرا دور ازو بجان خطرست
ز جور هجر و جفاى زمانه ملجاء من * بآستان فلك ساى شاه دادگرست
شهنشهى كه پى خاك بوس درگه او * مدار چرخ شب و روز گرد اين مدرست
سپهر كوكبه سلطان محمد غازى * كه شقهء علمش شمس و مهچهاش قمرست
* *
اى شمع ، جمع را بضيا نور ديدهاى * اين روشنى ز راى منير كه ديدهاى
گر نور دزد نيستى از راى روشنى * در چار سو به حلق چرا بركشيدهاى
هر جمع را چو شاهد بزمى براستى * بر قد خويش خلعت و الا بريدهاى
از پاى تا بسر همه نورى بنار عشق * ز آن نور يافتى كه بناز آرميدهاى
گرچه ز نار مىدهى اين نور ، روشنست * كز نار نيستى تو ز نور آفريدهاى
با تو قلم چه لاف زبانآورى زند * تو تيره دل نهاى ، چه اگر « 1 » سر بريدهاى
هامش
( 1 ) - چه اگر : يعنى اگرچه . تركيب ناروايى است !