تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
با لب و دندان آن ماه مليح * بود در ياقوت و در عيبى صريح گرچه چشمش داشتى خوش مردمان * ابرويش پيوسته بودى در كمان تا زدى بر جان عاشق تيرها * تيرهايى راست از تقديرها جلوه‌گر همچون گل نوخاسته * عالم از خود چون چمن آراسته او گلى تنها و ليكن صد هزار * بلبل اندر گريهء او زار زار گفت با مادر كه اى اصل مراد * وى مرا در راه دل مهر تو زاد « 1 » مردمان گويند بر تو عاشقيم * گر كشى ما را بكشتن لايقيم جامه بر تن مىدرند از اضطراب * نيستشان يك دم حضور خورد و خواب گر نمايم گه گهى ديدارشان * بيخوديها باشد آنگه كارشان چيست عشق و عاشقى اى رازگوى * معنى اين قصه با من بازگوى مادرا با من بگو معنى عشق * چيست زين بيچارگان دعوى عشق گفت جان ما در اين مشكل بدان * آينه برگير و بين خود را در آن چند بارى سوى آيينه نگر * تا شوى چون عاشقان ز اهل نظر بايدت در آينه خوش بنگريست * كآنزمان حل گرددت كاين عشق چيست آينه برداشت ، ديد آن نازنين * صورتى همچون نگارستان چين گفت با خود گر چنين بودست روم * بس دل مردم كه كند از بيخ و بوم دختر آمد عاشق رخسار خويش * جلوه‌ها مىكرد در اطوار خويش گاه ديدى زلف و گاهى روى خود * لحظه‌يى چشم و دمى ابروى خود هر زمان نوعى دگر غمزه زدى * داد ديدار خود از خود بستدى آن‌چنان شد عاشق سيماى خود * كش نماند از عشق خود پرواى خود عاشقان را از ميان معزول كرد * گفت ما بوديم مرد اين نبرد قدر ما جز ما نداند هيچكس * عاشق ديدار ما ماييم و بس پس همى معشوق و هم عاشق فتاد * روى او را چشم او لايق فتاد
هامش
( 1 ) - زاد : توشه .