با لب و دندان آن ماه مليح * بود در ياقوت و در عيبى صريح
گرچه چشمش داشتى خوش مردمان * ابرويش پيوسته بودى در كمان
تا زدى بر جان عاشق تيرها * تيرهايى راست از تقديرها
جلوهگر همچون گل نوخاسته * عالم از خود چون چمن آراسته
او گلى تنها و ليكن صد هزار * بلبل اندر گريهء او زار زار
گفت با مادر كه اى اصل مراد * وى مرا در راه دل مهر تو زاد « 1 »
مردمان گويند بر تو عاشقيم * گر كشى ما را بكشتن لايقيم
جامه بر تن مىدرند از اضطراب * نيستشان يك دم حضور خورد و خواب
گر نمايم گه گهى ديدارشان * بيخوديها باشد آنگه كارشان
چيست عشق و عاشقى اى رازگوى * معنى اين قصه با من بازگوى
مادرا با من بگو معنى عشق * چيست زين بيچارگان دعوى عشق
گفت جان ما در اين مشكل بدان * آينه برگير و بين خود را در آن
چند بارى سوى آيينه نگر * تا شوى چون عاشقان ز اهل نظر
بايدت در آينه خوش بنگريست * كآنزمان حل گرددت كاين عشق چيست
آينه برداشت ، ديد آن نازنين * صورتى همچون نگارستان چين
گفت با خود گر چنين بودست روم * بس دل مردم كه كند از بيخ و بوم
دختر آمد عاشق رخسار خويش * جلوهها مىكرد در اطوار خويش
گاه ديدى زلف و گاهى روى خود * لحظهيى چشم و دمى ابروى خود
هر زمان نوعى دگر غمزه زدى * داد ديدار خود از خود بستدى
آنچنان شد عاشق سيماى خود * كش نماند از عشق خود پرواى خود
عاشقان را از ميان معزول كرد * گفت ما بوديم مرد اين نبرد
قدر ما جز ما نداند هيچكس * عاشق ديدار ما ماييم و بس
پس همى معشوق و هم عاشق فتاد * روى او را چشم او لايق فتاد
هامش
( 1 ) - زاد : توشه .