* *
الا اى عقل سرگردان مجنون * چگونه ره بپايان مىبرى چون
چو دستت كوته و وصلش بلندست * همىكن ياد او ، خون مىگرى خون
رهين شوق او اين قلب مشتاق * فداى ياد او اين جان مغبون
نيابد دل سكون جز بر در دوست * وگر گردد بگرد ربع مسكون
همه عالم فرحنا كند ازين عشق * چرا دايم تو غمناكى و محزون
شوى بهروز و روزىمند گردى * گرين جذبه شبى آرد شبيخون
ازين جذبه جهانى زنده گشتند * بيا داعى كه وقت ماست اكنون
* *
گرت يك نفس مانده باشد ز عمر * بزى آن نفس بىغم ، از عمر شاد
كه گر تلخ باشى و گر خوش ، زمان * امانى نخواهد بعمر تو داد .
* *
با خلق خدا بگفت نيكو مىكوش * بسيار به اين درشت گويى مخروش
پندى بده و تو نيز پندى بنيوش * مستاى خدا را خود و خود را مفروش
* *
با زلف دلاويز تو كارى دارم * آشفته دلى و روزگارى دارم
يك لحظه گل روى تو گرديده نديد * در سينهء خويش خار خارى دارم
* *
« 1 » پير زالى بود و او را دخترى * ماهرويى سرو قدى دلبرى
سوز شمع از رشك تاب عارضش * لاله خونين دل ز آب عارضش
نرگس ار مىديد پيش پاى خويش * پيش چشم او نديدى جاى خويش
از بن گوشش گل احمر خجل * سنبل از زلف سياهش منفعل
مىزد از شيرين دهان دلربا * بر نبات و قند و شكر خندهها
هامش
( 1 ) - اين حكايت مثل و توضيحى است از مسألهء « اتحاد عشق و عاشق و معشوق » .