قصائدش عموما بر شيوهء عرفاى پيشين مشتمل بر موعظه و تحقيق در مقامات صوفيان خاصه جذبه و حال و شوق ، و همچنانكه گفتيم غالبا متوسط و گاه ضعيف و عادى است .
تحليل افكار صوفيانهء او در اين مختصر ممكن نيست زيرا همه اصول عقايد و نظرهاى صوفيانست با شرح و بيان مستوفى ، از نوع سخنان ديگر مشايخ صوفيه . از اشعار اوست :
به مهر دوست كسى كز الست برخيزد * درين جهان ز سر هرچه هست برخيزد
مسلمست كسى را طرب ز بادهء عشق * كه مست ميرد و در حشر مست برخيزد
مگر ز حق برسد جذبهيى و گرنه كرا * دمى معاملهء دل ز دست برخيزد
رسيد كوكبهء لا إله الا اللّه * كه بتپرستى هر بتپرست برخيزد
ندا دهيد كه اسرار جمله بر صحراست * كنون هر آنكه بخلوت نشست برخيزد
باوج عالم بالا رسد دل زاهد * اگر ز بند خيالات پست برخيزد
شكست خاطر داعى بزهد خشك فلان * بسا بلا كه برو زين شكست برخيزد
* *
در خمارم ، چكنم باده گرانست امروز * نوبت مرحمت پير مغانست امروز
نه مرا جامه نه جان تا گرو جام كنم * وقت بخشايش بر بىدرمانست امروز
باده خود چيست تجلى خداوند كريم * آنكه جامش همه از جوهر جانست امروز
مست اين باده جهان را همه دادست بباد * دوش باده خور و بىنام و نشانست امروز
دى چنان كز سر خود پاى ندانستى باز * همه گوى و همه بين و همه دانست امروز
صفت او نتوان گفت كما هى آرى * نه چنانست كه گويم كه چنانست امروز
داعى از نشوهء اين باده مگر در سر اوست * كه سراسر همه فرياد و فغانست امروز
* *
نگويمت كه ملك شو نه نيز حيوان باش * ميانهيى بگزين از طريق و انسان باش
درين مصاحبت تن ز جان مشو غافل * درين مرافقت جان حريف جانان باش
درين سراچهء سفلى چه ماندهاى در بند * ز بند خويش برون آى و فوق كيوان باش
نمىشناسى خود را ازين جهت دونى * بيا بمعرفت خويش و شاه عرفان باش