تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
* *
دل قيمت ايام وصال تو ندانست * نقصان خود و قدر كمال تو ندانست فرياد كه از حال تو هر كو خبرى يافت * از حال چنان رفت كه حال تو ندانست در چاه بلا يوسف مصرى تو و ليكن * كس مرتبهء جاه و جلال تو ندانست خضر از پى آن رفت بسرچشمهء حيوان * كاو خاصيت آب زلال تو ندانست از حسن خط و نقطه هر آنكس كه سخن گفت * شك نيست كه حسن خط و خال تو ندانست بس خون بستم ريختى از غمزه و عاشق * با آنكه وبالست ، و بال تو ندانست قدر سخنت آذرى ار خصم تو نشناخت * ز آن بود كه از ذوق خيال تو ندانست
* *
اقليم دل حكومت سلطان غم گرفت * وز دل بجان درآمد و آن ملك هم گرفت در شهر دل سپاه محبت چو خيمه زد * بيرون و اندرون همه خيل و حشم گرفت بنشست در ممالك دل عشق تندخوى * در ملك عقل شيوهء ظلم و ستم گرفت عالم همه مسخر سلطان عشق شد * آفاق جمله شهرت اين محتشم گرفت رو در ديار ملك عرب آر آذرى * چون صيت گفت‌وگوى تو ملك عجم گرفت
* *
ما رخت دل به منزل حيرت كشيده‌ايم * خط بر سواد خطهء راحت كشيده‌ايم تا شد كليد مخزن همت بدست ما * در چشم حرص كحل قناعت كشيده‌ايم اى دل متاع حادثه نقديست كم‌عيار * بسيار در ترازوى همت كشيده‌ايم ما مست آن مييم كه در مجلس ازل * با آذرى ز جام محبت كشيده‌ايم فردا حساب حشر نيايد به چشم ما * در جنب محنتى كه ز فرقت كشيده‌ايم
* *
ز حكمت بياموزمت نكته‌يى * كه در هر دو عالم شوى سرفراز لباس طريقت چو در بركنى * بذلت مرنج و بعزت مناز بعشق آر رو تا كه شاهى كنى * كه محمود گرديد عبد اياز
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 332 | ذبيح الله صفا