تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
در اين غم سوختيم اى ماهرويان * كه ما را مرهم داغى كى آريد خدا را مطربان صوفى ما را * بهاى و هوى نى در هىهى آريد سماع آذرى طوفان عامست * دگر مطرب ببزم او نياريد
* *
بمجلسى كه درو گنج كبريا بخشند * هزار افسر شاهى بيك گدا بخشند دلا بميكده‌ها روز و شب گدايى كن * بود كه دردكشان جرعه‌يى بما بخشند شديم پير بعصيان و چشم آن داريم * كه جرم ما بجوانان پارسا بخشند غلام همت آن عارفان با كرمم * كه يك صواب ببينند و صد خطا بخشند بكوى ميكده از مفلسى چه غم دارم * كه ساقيان همه جام جهان‌نما بخشند به نيم ساعت هجر ، آذرى ، نمىارزد * هزار سال گرش در جهان بقا بخشند
* *
در ازل نقش تو بر صفحهء جان پيدا بود * ز آن ميان صورت ابروى تو پرغوغا بود پيش از آن روز كه ما سكهء رندى بزنيم * در همه ميكده‌ها خطبه بنام ما بود مطرب از سابقهء روز ازل يادم ده * كاين همه گفت و شنيد و بد و نيك آنجا بود طاس سبز فلك از قصهء طاس يوسف * فهم كن ز آنكه در آن طاس حكايتها بود شاهد دير فريبنده عروسى است و ليك * كس ندانست كه كاوس كيش دارا بود سر روح القدوس از هر نفسى نتوان يافت * ز آنكه اين خاصيت اندر نفس عيسى بود آذرى چاشنى شرب تو از ميكده نيست * شرب طبعست كه از ساغر مولانا « 1 » بود
* *
اى گل تر از صحبت خارى گزير نيست * و آن را كه مىخورد ز خمارى گزير نيست گر عارضت گرفت غبارى ز خط ، چه باك * آيينهء ترا ز غبارى گزير نيست اى ناگزير گر كنى از ما گزير تو * جان منى ، مرا از تو بارى گزير نيست منعم مكن ز مهر نگار خود اى رقيب * چون حمزه را ز مهر نگارى گزير نيست
هامش
( 1 ) - يعنى مولانا جلال الدين محمد بلخى مشهور به مولوى .
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 331 | ذبيح الله صفا