مطرب بزم طرب شاهد عذرا عذار * جلوهگرى را ز رخ گوشهء چادر شكست
خسرو چارم سر بر رو بهزيمت نهاد * تاج مرصع نهاد زينت و زيور شكست
ترك سياست سگال تيغ ستم برگشود * كوكبهء موكبش حشمت قيصر شكست
صدر عدالت قرين روى سعادت نمود * خانهء بيداد را دولت او در شكست
هندوى تازى خيال بر سر ايوان نشست * خامهء اقبال را نكبت او سر شكست
طبع سخنساز من مونس و دمساز من * مطلع ديگر نهاد مقصع ديگر شكست
يار سر زلف باز خم بخم اندر شكست * زينت گلبرگ داد رونق عنبر شكست
سنبل خوشبوى او غاليه بر لاله ريخت * سلسلهء موى او برمه انور شكست
لعل گهر نوش او جزع يمانى نمود * حقهء ياقوت او قيمت شكر شكست
طعم دهانش شكر در دهن جام ريخت * لذت نوش لبش خندهء ساغر شكست
چشم دلاراى او زينت نرگس ببرد * قامت و بالاى او زيب صنوبر شكست
طلعت رعناى او قد دلآراى او * آب رخ گل ببرد قامت عرعر شكست
خال سيه بر رخش همچو بر آتش سپند * سوخته چون عود شد نكهت مجمر شكست
دوش نسيم سحر غاليه افشان رسيد * يار مگر صبحدم جعد معنبر شكست
خاك زمين نزهت عنبرسارا گرفت * روح مقدس « 1 » مگر طرهء شهپر شكست
كرد مگر سلسبيل خازن جنت سبيل * يا قدحى در كف ساقى كوثر « 2 » شكست
حيدر لشكرشكن صفدر عنتر فگن * آنكه بشمشير دين لشكر كافر شكست
* *
چو اين خاتون خوشمنظر از اين قصر بهشتآسا * برون شد همچو از جنت دل آغشته به خون حوا
بنات غيب را برقع ز پيش روى بگشادند * چنان چون خازن جنت نقاب از چهرهء حورا
هزاران مشعل روشن بر اين فيروزه گون گلشن * فروزان شد چو شمع اندر دل قارورهء مينا
فروغ شمع نورانى بنور صنع سبحانى * ببرد آفات ظلمانى ز ظلمت خانهء دنيا
هامش
( 1 ) - مقصود جبرائيل است
( 2 ) - مراد على بن ابيطالب عليه السلام است