تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
همش سيرت همش صورت همش طالع همش طلعت * بسيرت راى او پيرو به صورت روى او برنا سعادت در جبين او به صد زيبندگى مضمر * چو نور اندر سواد چشم و حكمت در دل دانا چو از برج سعادت خانهء برجيس بگذشتم * بهفت اورنگ و هشت اورنگ كردم روى استعلا بر آن ايوان كيوانى نشسته يافتم پيرى * ز تأثير نشستش از جهان برخاسته غوغا فگنده نكبت او يوسف مه روى را در چه * خود اندر چاه چون يوسف گرفته دلو را ملجا يكى هندوى تازى نام ترك اندام برنايى * فلك را پاسبان بام و شب را ديدهء بينا چو پاى همت عالى گذشت از پايهء هفتم * رسيدم از دنى نزديك اوج برج او ادنى بدل گفتم كه موجودات مصنوعات ربانى * ز ميدان جمل تا حوت و از بزغاله تا جوزا بيان عرش و فرش و لوح و كرسى چون دراندازم * ز مقصد باز مىمانم كه دور افتادم از مبدا ز پرگار فلك تا مركز اين نقطهء خاكى * ز هفت اطباق دوران سما تا صخرهء صما ز فوق و تحت و يمن و يسر و پيش و پس چه حكمت بود * چرا كرد اين‌چنين قايم بناى شش جهت بينا بقصر كيست اين گلشن به بام كيست اين مشعل * بنام كيست اين منزل تعالى شأنه اعلى سؤالم را جواب آمد به گوش جان خطاب آمد * خطاب مستطاب آمد به حق زيبندهء اصغا كه تا عالم مزين شد فلك را ديده روشن شد * چنين تكوين مكون شد بنام هستى اشيا مراد از طينت عالم نهاد خلقت آدم * برفعت عيسى مريم بخشيت برتر از يحيى امام مشرق و مغرب همام مكه و يثرب * على ابن ابى طالب شريف مكه و بطحا مدرس در خلا فتخانهء فطرت زبدو كن * ز علمش منتفع آدم بمكتب خانهء اسما .
* *
ابرآمد از هوا كه شود ميزبان برف * از قاف تا بقاف بگسترد خوان برف پرويزن هواست كه بر سفرهء زمين * شد آرد بيز از كف قسمت رسان برف روى هوا گرفته به محلوج شد ، مگر * نداف بادمشته بزد بر كمان برف بر كارگاه برف نسيج سفيد بافت * نساج ابر و باد هم از ريسمان برف شش گشت آسمان و زمين هشت شد كه چرخ * افگند بر زمين ز هوا آسمان برف ز آنسان فسرده گشت زمين كز نهيب باد * سردركشيد زير لحاف گران برف اندر ميان برف نگه كن بجرم كوه * گويى كه لقمه‌ييست نهان در دهان برف از جرم پشته‌ها كه بر او برف توده شد * اندر قطار پشته ببين اشتران برف ميدان خاك با همه وسعت بدان رسيد * كامكان آن نماند كه ماند مكان برف ماهى به زير گاو شكم بر زمين نهاد * كو را نبد تحمل بار گران برف بر رو آب كشتى هفت آشكوى خاك * گويى روانه مىشود از بادبان برف تا آتش فلك بكند برف را چو آب * ميغ سياه آمد و شد سايبان برف