تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
گشت از دمه دم و نفس صبح ز مهرير * از سردى دمادم كافور سان برف چون ز مهرير پاى كواكب فسرده ماند * از بس كه رفت شب همه شب كاروان برف اوتاد بود كوه كه بر دوش او فگند * پير سفيدپوش هوا طيلسان برف افسرده گشت نوك قلم در بنان تير * شد جامه تر ز خامهء من در بيان برف زهره لحاف عنبرى افگند بر كتف * كورا مگر ضرر نرسد از زيان برف شايد كه آفتاب گريزد ببرج شير * كاتش خوش است خاصه بوقت قران برف بهرام را چو ميغ بيفسرد دست و تيغ * در معرض معارضهء پهلوان برف دستور چرخ صدر وزارت مآب را * بگذاشت تا كرانه كند از كران برف كيوان كه برج قلعهء هفتم رواق اوست * بر بام هفت زاويه شد ديده‌بان برف نسرين « 1 » چرخ اگر بپرند از مقام خويش * رفتن مجالشان نبود ز آشيان برف سردى آب آتش خورشيد را بكشت * آرى نبود تابش او را توان برف ميغ از حياى باد كه او پرده مىگشاد * در سر كشيد چادر دوشيزگان برف وز امتزاج آب و هوا در حريم باغ * گشتند شاخها همه آبستنان برف اشجار قايمات شد از برف راكعات * از انتشار دمدمهء بىكران برف از اختلاط آبى و بادى بيكدگر * بطن هوا و پشت زمين گشت كان برف گر پوستين كنيم زره بر بدن رواست * از دست مشت و قاپوى قاپوچيان برف هرچ آشكار بد همه از برف شد نهان * تا خود چه آشكار شود از نهان برف آيا بود كه طالع خورشيد گرم دل * دل گرميى كند كه سرآيد زمان برف باد سبك ركاب شود مركب سحاب * خالى كند خيال هوا از هوان برف از برج آب صيقلى آتشين روز * ز آيينهء زمين ببرد موريان برف طفل رضيع خاك زمين را دهند شير * چون مادران با شفقت دايگان برف طباخ آفتاب به جوش آورد زمين * تا غايتى كه آب شود استخوان برف تا بنگرى ز رايحهء باد نوبهار * ريحان دمد ز كوكب سنبل دمان برف
هامش
( 1 ) - مقصود نسر طاير و نسر واقع است .