شب دراز چه پرسى كه چيست حالت شمع * دليل سوز دلش سوز عاشقانهء اوست
در اين صحيفه نخواندم خط خطا ز آنرو * كه هرچه مىنگرم نقش كارخانهء اوست
عجب مدار كه خواب اجل برد ناگه * مرا كه شب همه شب گوش بر فسانهء اوست
سرود مجلس اگر نيست گفتهء شاهى * چگونه ديدهء خلقى تر از ترانهء اوست
* *
رفتيم اگرچه دل بغمت دردمند بود * در چين طرهء تو اسير كمند بود
بلبل بآه و ناله چمن را وداع كرد * كآن بزم را ترانهء او ناپسند بود
دشوار مىنمود سفر با فراغ بال * چون مرغ دل بدام كسى پاىبند بود
القصه در فراق سرآمد شمار عمر * سرمايهء وصال كه داند كه چند بود
راضى نشد كه تكيه زند بر سرير ملك * درويش را كه پايهء همت بلند بود
خوش كردى اى رقيب كه آتش زدى بدل * كاين داغ بر جراحت ما سودمند بود
شاهى به هيچ روى ز تاب غمت نجست * عمرى اگرچه بر سر آتش سپند بود
* *
شبى كه كوى تو ما را مقام خواهد بود * زمانه تابع و گردون بكام خواهد بود
زوال دولت پيرمغان مجو اى شيخ * كه ظل عالى او مستدام خواهد بود
همه بضاعت خود عرضه مىكنند آنجا * قبول حضرت او تا كدام خواهد بود
كنون كه جان جهانى كرشمهيى مىكن * مگو كه دولت خوبى مدام خواهد بود
سرير سلطنت ار جا دهند شاهى را * سگان آن سر كو را غلام خواهد بود
* *
هركس گرفته دامن سرو بلند خويش * مائيم و گوشهيى و دل دردمند خويش
زاهد بكوى عافيتم مىنمود راه * روى تو ديد و گشت پشيمان ز پند خويش
تا نيشكر شكسته نشد كام ازو نيافت * در وى كسى رسد كه برآيد ز بند خويش
در راه انتظار تو چشمم سفيد شد * آخر غبارى از ره سم سمند خويش
شاهى غلام تست ز كوى خودش مران * خنجر مكش بر آهوى سر در كمند خويش