اشارهيى دارند با اين تفاوت كه دولتشاه گويد كه بايسنقر به علت اشتهار بيشتر امير شاهى تخلص « شاهى » را ترك كرد و خواند مير ازين مطلب ماجرايى ميان دو جانب خلق كرده است . بهرحال قول كسانى مانند قاضى نور اللّه كه گفتهاند تخلص شاهى به علت ارادت شاعر به « شاه ولايت » يعنى على ابن ابى طالب عليه السلام انتخاب شده است ، معلوم نيست بنيادى درست داشته باشد .
آغاز زندگى امير شاهى در طلب علم و ادب در هرات و به خدمت شاهزاده بايسنقر ميرزا گذشت و حتى بسعى همين شاهزاده املاك موروث او در سبزوار بوى باز گردانده شد ولى بعلتى كار ميان آن دو به نقار كشيد و اين امر باعث شد كه او از خدمت تيموريان دست شويد و گوشهنشينى اختيار كند و بحاصل املاك موروث در سبزوار قانع شود و دوران زندگى را در همان شهر اجدادى بگذراند و فقط در اواخر عمر براى نقاشى كوشك « گلافشان » كه بابر ميرزا در استراباد برآورده بود بدانجا رود و هم در آن شهر بسال 857 ه بدرود حيات گويد . جنازهء او را از استراباد بسبزوار بردند و در بيرون شهر در خانقاهى كه نياكانش ساخته بودند به خاك سپردند .
وى مردى هنرمند و در شعر و خط و نقاشى و موسيقى ماهر بود . معاصران وى و نويسندگان احوالش همگى به اين فضايل در او اعتراف دارند و از آن جمله دولتشاه ضمن ستايش از طبع بلند و سخن شيواى وى ميگويد كه او « مردى بود هنرمند ، در زمان خود در انواع هنر نظيرى نداشت و كاتب استاد بود و در تصوير بكيفيتى بود كه اين بيت مناسب حال اوست ، بيت :
گر بچين از قلمش نسخهء تصوير برند * تا چها روى دهد در فن خود مانىرا
و در علم موسيقى ماهر بود ، عود را نيك نواختى ، و در آيين معاشرت و حسن اخلاق و نديمى مجالس اكابر قصب السبق از اقران و اكفاء ربودى » « 1 » .
اشعار شاهى را ناقدان پيشين همگى ستوده و آنها را باستوارى ، رقت معانى ، دقت مضامين ، برگزيدگى و انتخاب الفاظ و ابيات وصف كردهاند . دولتشاه گويد : « فضلا متفقند
هامش
( 1 ) - تذكرة الشعرا ص 481