تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
* *
صبحدم شاهد گل چهره‌گشايى مىكرد * نفس باد صبا غاليه سايى مىكرد بلبل شيفته در صحبت گل شب همه شب * شكوه از محنت ايام جدايى مىكرد بود ترسان ز فراق گل و نازان بوصال * گاه زارى و گهى نغمه‌سرايى مىكرد غنچه چون شيوهء رندان وفاپيشه بديد * خنده بر شعبدهء شيخ مرايى مىكرد شمع چون جسم من از آتش دورى مىكاست * باده چون لعل بتن روح‌فزايى مىكرد رهروى نيست و گرنه همه شب بر در دير * نغمهء ساز مغان راه‌نمايى مىكرد پير توبت ده اگر راه بمعنى بردى * لاجرم توبه ازين زهد ريايى مىكرد شرف دل شده كز سلطنتش عار آيد * بر سر كوى مغان دوش گدايى مىكرد
* *
تا لب ساغر دمى ز آن لعل ميكون مىزند * دل زرشكش دم بدم پيمانه در خون مىزند تا ز قرب آستانت سربلندى يافت سر * خاك پايم طعنه بر تاج فريدون مىزند رفتى و دل در ركابت شد روان و اكنون مرا * نيم جانى هست و آن هم خيمه بيرون مىزند پندگويان غافل و مژگان ليلى دم‌بدم * او كى بر جان غم پرورد مجنون مىزند نغمهء عشاق بر طبع مخالف راست نيست * ورنه عشق از پرده‌سازى بس بقانون مىزند در ازل شد فتنه بر حسن دلاويزت شرف * آرى آن مسكين دم از عشقت نه اكنون مىزند
* *
قد برافراخته و چهره برافروخته‌اى * كار خود ساخته و خرمن ما سوخته‌اى بوسه‌يى ده به فقيرى ، چه برى چندين دل * نيكيى كن كه بسى مظلمه اندوخته‌اى سوختم در طلب و راه نبردم بوصال * كه تو برتر ز خيال من دلسوخته‌اى خواجه از بندگى حرص نكردى آزاد * تو كه خود را بدر ميكده نفروخته‌اى اى شرف خلوت تاريك تو بس نورانيست * شمع دولت ز چراغ كه برافروخته‌اى
* *
اگر ابلق دهر در زين كشى * وگر خنگ چرخت جنيبت كشد